تبليغاتX
دکتر آبی دل - دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟؟؟

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟؟؟

زمان:  چهارشنبه ۰۸/۱۲/۱۳۸۷

مکان: یه مدرسه تو ایران خودمون...زنگ انشاء

موضوع انشاء: دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟؟؟

مانی: من دوست دارم در آینده دکتر بشم...تا وقتی سرماخوردم برای خودم آمپول ننویسم...مامان میگه بابا وقتی میخواست بره تو آسمونا، قلبش درد گرفته بود، برا همین میخوام یه دارو درست کنم که بچه ها بدن به باباشون تا مثه من تنها نمونن...

مرتضی: من دوست دارم خلبان بشم...تا با هواپیما برم تو آسمونا دنبال بابای مانی بگردم!!!بعدشم ببینم آقای مدیر از اون بالا چه شکلی میشه؟؟؟ تازه میتونم سطل شن بازی داداش کوچیکمو ببرم و پر از رنگای رنگین کمون کنم...بعدشم برم تا سقف آسمون، از لایه ی عوزون خواهش کنم گشادتر نشه تا انقدر بابام وسط برنامه کودک نزنه اخبار، ببینه چقدر سوراختر شده...

شایان: من دوست دارم پول دار بشم!!!تا دیگه بچه ای حسرت آب نبات چوبی نخوره...تا مجبور نشیم بریم گوجه رو از میدون میوه تره بار نزدیک خونه ی رئیس جمهور بخریم...تا برای مامان یه ماشین لباس شویی بخرم تا پوست دستاش زبر نشه؛ آخه هر وقت میگم نازم کن میگه صورتت اذیت میشه...

مُراد: من دوست دارم بازیگر بشم...آخه پریا، دختر عباس آقا میخواد بازیگر شه...اونوقت تو هر فیلمی که خواست بازی کنه میرم شوهرش میشم تا هیچ کس دیگه ای نتونه شوهرش بشه...

سینا: من دوست دارم خواننده شم...بعدش به کامران و هومن بگم با هم یه آهنگ بخونیم...اونوقت تا دیدمشون یه امزا(!) ازشون بگیرم واسه تینا...

محمود: من دوست دارم رئیس جمهور بشم...اونوقت میشم مثل آقای احمدی نجات؛ میرم به همه ی بچه های روستایی سر میزنم...هرکی برام نامه نوشت بهش پول میدم...می خوام مثه اون شجاع باشم، برم اسماعیلو بکشم، آخه اسماعیل بچه های فلسطینی رو اذیت میکنه...

--------------------------------------آینده------------------------------------------

چشماتونو ببندین...میخوایم با ماشین زمان ساخت دانشمندان توانمند داخلی بریم به ۲۰ سال دیگه؛ درنتیجه:

زمان: ۰۸/۱۲/۱۴۰۷

حالا کجایی ببینی مانی پرستار شده...با خانمش که اونم پرستاره زندگی خوبی دارن...خیلی دلسوزه، خدا حفظش کنه...

مرتضی...تا سوم راهنمایی بیشتر نخوند...درسته خلبان نشد اما به قول خودش رو زمین پرواز میکنه...آخه شوفر اتوبوس شده...

شایان؛ خیلی سختی کشید اما پشتکارش باعث شد موفق بشه...اولش المپیاد شیمی، بعدشم دانشگاه و جشنواره ی خوارزمی...الان مغز متفکر یه شرکت سازنده ی پودر رخت شویی به حساب میاد...پودری سازگار با پوست دست...همون پودری که جایزه نداره و بعضی وقتا جعبه ای هم میبرن...

مُراد اما...دچار یه بلای خانمانسوز شد...اعتیاد لعنتی...پریا خیلی به پاش نشست...صبر کرد...اما آخرین دیدارشون وقتی بود که پریا یه شاخه گل رو قبر مراد گذاشت...

سینا رو باید ببینی...چه برو بیایی داره...درسته با کامران و هومن کنسرت نذاشت اما خیلی محبوب شده...هیچ وقت سعی نکرد بره اونور آب کنسرت بذاره...الان هر جوونی از کنارت رد میشه داره آهنگاشو زمزمه میکنه...تینا همیشه کنسرتاشو میره، همه آهنگاشو حفظه، اما سینا انگار یکی دیگه رو داره؛ آخه دیگه مثه بچه گیا سراغ تینا رو نمیگیره...

محمود، ساده و خوش قلب موند...همیشه میخواست کارا رو درست کنه اما اوضاع رو بدتر میکرد...واسه همین قید آرزوش رو زد و رفت...البته اینطور به نظر میومد...الان خیلی وقته ازش خبری نیست...ببینید دوستان، ما یه محمود با مشخصاتی که گفتم گم کردیم، شما ندیدینش؟؟؟

پ.ن: امضاء ۵ سند همکاری با کشور جیبوتی رو به همه ی هموطنانم تبریک و شادباش عرض میکنم و امیدوارم در آینده ی نزدیک روابطمون با گینه ی بیسائو هم گسترش پیدا کنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 17:10  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام