تبليغاتX
دکتر آبی دل - آخ دلم 1 !!!

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

آخ دلم 1 !!!

اولش یه زُق زُق خفیف تو شکمم بود...یه مور مور مشکوک همراه با قیژ قیژ آزار دهنده...شایدم  بال بال ، دل دل...نمیدونم... خلاصه بهش توجه نکردم...اما بعداز ظهر سر کلاس زبان بدتر شد...به بچه ها گفتم دلم درد میکنه،اما نمیدونم هی چرا خندم میگرفت برا همین خیلی جدی نگرفتن...اصلا" این خندیدن بی موقع جدیدا" داره باعث دردسرم میشه...بی خیال ؛ آخر کلاس یه عطسه کردم که دردمو فوق العاده تشدید کرد ، طوری که زانو زدم رو زمین و فقط تونستم یه ناله خفیف کنم...سینا و اسماعیل(گل پسر) زیر بغلمو گرفتن و بلندم کردن...نمیتونستم صاف راه برم...بچه هایی که میدیدنم میگفتن چت شده...به شوخی میگفتم: فکر کنم وقتشه!!! قربونش برم چه لگدی میزنه...حالا هی بچه ها تیکه میندازن ، منم با هر خنده دردم بیشتر میشه...سینا و اسماعیل رسوندنم بیمارستان...تا رفتم پزشک اورژانس گفت : باید بستری شی...احتمالا" آپاندیسیته...سریعا" بستری شدم و حدود یه ساعت بعد رفتم اطاق عمل...قرار شد سینا پیشم بمونه ، اسماعیل هم وسایلمو ببره خوابگاه...کلی بهش سفارش کردم فعلا" نمیخواد به کسی بگی اما بعدا" خبر رسید به محض ورود به خوابگاه با ظاهری آشفته به همه گفته که تصادف کردیم ، میثم هم الان ترکیده و  حالش بده...البته گویا به علت جنگولک بازیهای مکرر این موجود عجیب الخلقه تقریبا" هیچ کس براش تره هم خورد نکرده...چند دقیقه قبل از بیهوشی یکی پرسید : چیزی نخوردی؟؟؟ گفتم نه...گفت : هیچی؟؟؟مطمئنی؟؟؟گفتم : فقط یه لواشک و در پاسخ به تعجبش یه خنده پهن تا بناگوش در رفته تحویلش دادم...متاسفانه موقع عمل خسته بودم و خوابم برد!!! برا همین چیزی یادم نمیاد...بعدا" فهمیدم یکی از اینترنا موقع عمل بالا سرم بوده و البته یه نفر دیگه با لباس جراحی و ماسک ، که هیچ کس نمیدونسته کیهو تنها وقتی هویتش فاش شده که عمل تموم و مجبور شده بود ماسکشو برداره...اون کسی نبود جز یکی از بچه های ترم ۳ که عاشق جراحیه...بیچاره اینترن محترم و اعضای اطاق عمل از ترس اینکه نکنه استادی چیزی باشه ، دم به دقیقه بهش سلام میکردن...

دقایقی پس از عمل...بیخود دنبال جای عمل نگردین!!!

موقعی که به هوش اومدم انتظار دیدن خانومی رو داشتم که مدام جیغ جیغش تو ریکاوری به گوش میرسید که "آقای فلانی ، بیدار شو عملت تموم شده"...اما اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ریش نیمه پرفسوری یکی از بچه های ترم ۱۰ بود که داشت ازم فیلم میگرفت بیچاره دنبال سوتی میگشت که با هوشیاری فوق العاده ی اینجانب و سابقه ۲عمل قبلی ناکام موند...

ادامه دارد...

پ.ن ۱: میدونم آقا...میدونم...هر چی بگین حق دارین...اصلا" من کچل ، من وزغ...اما به خدا به این وقفه نیاز داشتم...آخه به این نتیجه رسیدم خدا رو خوش نمیاد، بدون دلابی دق کنین!!! البته 3 هفته خونه نرفتن و دسترسی درست و حسابی به اینترنت نداشتن هم مزید علت شد...

پ.ن ۲: واقعا" ممنونم از پیامهای خصوصی و عمومیتون...خوش به حال خودم که دوست جونای وبلاگیم انقدر هوامو دارن...

پ.ن ۳: الانم داداشم داره به جای من میتایپه...آخه ما که مثل شما لپ تاپ نداریم، لپ لپ هم به زور داریم...قول میدم هفته دیگه که یه کم سر پا شدم  بهتون سر بزنم...

چرا میزنی؟؟؟ پ.ن آخر: میدونم نوشته م اصلا" قشنگ نبود اما کم کم سعی میکنم مثه قبل بنویسم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 19:17  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام