به کسی چه؟؟؟والا!!!
اصلا" میخوام کچل کنم، یا سیبیل بذارم...به کسی چه؟؟؟
دلم میخواد ته آبمیوه رو با سروصدا هورت بکشم...به کسی چه؟؟؟
میخوام با سرعت به طرف در کلاس بُدُوَم و با یه خط ترمز طولانی روی زمین سر بخورم...به کسی چه؟؟؟
میخوام بشینم کتاب جاوتز رو 70 بار از اول تا آخر بخونم؛ حتی با زیرنویساش...به کسی چه؟؟؟
حال میکنم سر کلاس باکتری آدامسمو باد کنم و جلو چشای دکتر نفیسی بترکونمش...به کسی چه؟؟؟
دوست دارم شاگرد آخر باشم...به کسی چه؟؟؟
دوست دارم زیر بارون تا خودِ بینهایت باهاش راه برم...به کسی چه؟؟؟
دوست دارم گاهی مثه بچه ها با یه حرف بغض کنمو با دیدن غروب هق هق گریه کنم...به کسی چه؟؟؟
عشقم کشیده آب نبات چوبی بخورم، طوری که چوبش از دهنم بیرون باشه...به کسی چه؟؟؟
عشقم کشیده دیوونه بازی در بیارم...به کسی چه؟؟؟
دلم میخواد چیزایی که دیگران یواش میگن رو داد بزنم...به کسی چه؟؟؟
دوست دارم، دوست نداشته باشم بدونم این پسره با اون دختره دوسته...به من چه؟؟؟
دلم میخواد، دلم نخواد بدونم این دختره دلِ اون پسره رو برده...به من چه؟؟؟
حال میکنم، حال نکنم به همه بگم این دختره و پسره همدیگه رو میخوان...به من چه؟؟؟
دوست دارم زندگی کنم...به کسی چه؟؟؟
دوست دارم؛ دوست دارم خودم باشم...به کسی چه؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/22ساعت 19:28  توسط میثم
|
عجب دنیاییه...فِک کنم 7-6 ماه قبل بود.درحالیکه سجاد رو تو بغل گرفته بودم، عینک آفتابی سیل اشکام رو مخفی میکرد...آخه با درخواست مهمانیم برا دانشگاه اصفهان موافقت شده بود...اما با اتفاقاتی که افتاد و به تفصیل توی پست مصائب مهمانی نوشتم، نشد برم.
اما دیروز 2 تا از دوستای صمیمیم داشتن میرفتن...آخه فارغ التحصیل(قابل توجه شوکول) شده بودن...
سجاد=اهل قزوین،اسم گیم نتی:AK 47،فوق العاده بانمک و مهربون،بیهوشی میخوند...
میثم=اهل اهواز،اسم گیم نتی: Jack The Ripper،Amorak،BigBangنویسنده خبره ی متنهای طنز و انتقادی،بهداشت میخوند...
هردوشون فوق العاده دوست داشتنی بودن...رفیقای خوابگاهی،دانشگاهی و گیم نتی مون...میثم و سجاد شب بلیط داشتن و ما(خودم،حسن،محب،سینا و سید) بعدازظهر...واسه همین قرار شد با ما بیان ترمینال...
بعد از عکس گرفتم با فیگورهای متنوع تو خوابگاه، رفتیم ترمینال...حسی که 6 ماه قبل داشتم برام زنده شد...حس دلتنگی؛ حس غمگین جدایی...باز هم اشکام از زیر عینکم جاری شده بود، اما یه تفاوت با دفعه ی قبل داشت؛ شیشه های عینکم خیلی تیره نبود...حرف میثم لبخندی زودگذر رو روی لبهام اورد..."لا اقل برو تو سایه وایسا که اشکات معلوم نشن"...همدیگه رو بغل کردیم...چشمم یه لحظه قطره ای درخشان رو روی گونه ی محب رصد کرد...سینا هم وضعیت مشابهی داشت...جمال به زمین خیره شده بود...حسن هی مینالید که من چرا اشکم نمیاد؟؟؟
منو سجاد لحظه ای طولانی همدیگه رو تو بغل گرفته بودیم...بهش گفتم،"نمی بخشمت اگه بهمون سر نزنی" و دوباره بغض کردم...آخرین تصویری که قبل از سوار شدنمون تو اتوبوس یادمه، صحنه ی انگشت کوبیدن میثم و سجاد تو چشم حسن بود و شادی حسن که "بلاخره گریه م گرفت!!!"
روز قبلشم رضا و حمید رو بدرقه کردیم که رفتن فُرجه ی امتحان پره...بعدشم که انترن میشه و میرن پاویون...گروه ۱۲ نفره مون تو خوابگاه یکی یکی کم شدن...
با خودم فکر میکردم عجب قسمتی داریم ما...باید تو این ۷ سال اکثر رفیقامونو بدرقه کنیم و دوام بیاریم...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/11/10ساعت 21:24  توسط میثم
|