تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

آخ دلم 2 !!!

بلاخره به بخش منتقلم کردن...وقتی یه کم سرحالتر شدم دیدم مَععععععععع!!!(با تعجب فوق العاده بخونین)...7 تا تخت تو اتاق چپونده بودن(توجه کنید فعل دیگه ای به کار نبردم، چون واقعا" چپونده بودن)...یکی از بیمارایی که بستری بود، برادر خانم دکتری بود که منو ویزیت کرد...اونم به علت آپاندیسیت...اما اصلا" طوری رفتار نکرد که ما بفهمیم...هر موقع میومد تو اتاق احوال بیمارای تک تک تختا رو میپرسید..ما تازه وقتی میخواست مرخص شه فهمیدیم...

سینا تمام شب رو کنارم بود...درد فوق العاده آزار دهنده ای تو کتف و سمت راست قفسه سینه م داشتم که کاشف به عمل اومد از عوارض بیهوشیه...نباید 18-24 ساعت چیزی میخوردم...حتی آب...سینا گه گاه لبهامو با گاز مرطوب، تَر میکرد...یاد فیلمایی افتادم که توش معمولا" یه پرستار زن این کارو میکرد، بعد نگام به سینا میفتاد، خنده م میگرفت...اما ایندفعه دیگه نمیتونستم از ته دل بخندم...آخ که این سینا چقد ماهه...شب تو اتاق نقش همراه 6 تا مریض دیگه رو هم ایفا میکرد...فردا صبح زود سینا رفت تا کمی استراحت کنه و بعد بره کلاس...بنابراین متین اومد پیشم...همون اُعجوبه ی ترم 3 که تو اتاق عمل بالا سرم بود...

تسکین نسبی درد و نور روز فرصت داد تا هم اتاقیامو ببینم... ظهر که شد فقط 3 نفر مونده بودیم...من، یه پیرمرده و یه جوون... پیرمرده استخدام شرکت برق بود و حین کار از بالای ستون افتاده بود...کتف، دنده و یه دست و یه پاش شکسته بود...مجبور بود همیشه به حالت نشسته باشه، حتی موقع خواب...از خطوط در هم رفته ی چهره ش معلوم بود خیلی درد میکشه، اما حتی یه بار هم ناله نکرد...تو دلم همه ش به خاطر صبرش تحسین میکردمش...داستان اون جوونه رو تو آپ بعدی میگم؛ چون خیلی روش حرف دارم بزنم...

یه کم که سرحالتر شدم دیدم جلو چشمم سیاه شد...نه،حالم بد نشد...متین بود که یه عکس رادیولوژیو گرفته بود جلو صورتم... بعد گفت:"ببین،این استخونه تیبیاس،اینم فیبولا...میبینی،اینجا شکسته."منم حال و حوصله نداشتم،اما همینجور با اشاره ی سر تاییدش کردم...دیدم رفت؛خوشحال شدم بی خیال شده...اما نگو آرامش قبل از طوفان بوده...یه دفعه دیدم یه توده ی گرافی داره میاد که فقط دوتا پا زیرش پیداس...نگو رفته تمام گرافیای مریضارو قرض گرفته...با بیتابی تو دلم میگفتم خدایا نه!!!کمک!!!

متین اومد بالا سرم ویکی یکی تمام آناتومیشو برام گفت...ببخشیدا،تو اون حالت داشتم عُق میزدم...همه دنیا رو طرح تیره و روشن گرافی میدیدم...تازه چند تا MRI هم بود...مریضا با حالت تحسین برانگیزی بهش نگا میکردن و خوشحال بودن دو تا (مثلا") دکتر تو اتاقشونن...نمیدونستن فقط اندیشه و تاریخ و متون پاسیدیم فعلا"...تا اینکه همراهای پیرمرده اومدن و گرافی جدیدو دادن به متین که" دکتر،وضعیتش چطوره؟"...من داشتم میترکیدم از خنده...شیطون اصلا" قافیه رو نباخت...شروع کرد یه سری اصطلاح آناتومی بلغور کردنو یه خدا رو شکرم زد تنگشو در پایان نظر مساعدشو ابراز کرد...انگار فقط اون بیمار جوونه فهمیده بود قضیه از چه قراره که گه گاه لبخندی میزد...

ادامه دارد...

پ.ن ۱: روز دانشجو رو به همه ی مستضعفین جهان تبریک میگم...

پ.ن ۲: عید قربان رو به همه تبریک و به جامعه ی گوسفندان تسلیت عرض میکنم...

پ.ن فوری!!!: مدتیه هموطنان عزیزمون با پیروی از شعار*ایرانی میتواند*راه جدیدی برای سرکیسه کردن دیگر هموطنانشون ابداع کردن...به این صورت که با فرستادن پیامکی مبنی بر اختلال اُپراتور ایرانسل،از شما میخوان که کدی رو به شماره ی ۱۱۱۲ ارسال کنید...حالا این کد چیه؟؟؟درواقع اگر شما کد مورد نظر رو ارسال کنید،اعتبار شما برای طرف سرکیسه کننده ارسال میشه...

مثلا":09370778007:10000:000000

نمونه ش کامنت اولیه که برای این پستم گذاشته شده...یه نگاهی بهش بندازید...

شماره ی اول از سمت چپ،شماره ایه که قراره اعتبار شما براش فرستاده بشه(شماره ی دزده)...عدد وسطی،میزان اعتبار قابل انتقال به ریاله...وشماره ی سوم کد رمزیه که طرف انتخاب کرده و مهم نیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت 15:36  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

آخ دلم 1 !!!

اولش یه زُق زُق خفیف تو شکمم بود...یه مور مور مشکوک همراه با قیژ قیژ آزار دهنده...شایدم  بال بال ، دل دل...نمیدونم... خلاصه بهش توجه نکردم...اما بعداز ظهر سر کلاس زبان بدتر شد...به بچه ها گفتم دلم درد میکنه،اما نمیدونم هی چرا خندم میگرفت برا همین خیلی جدی نگرفتن...اصلا" این خندیدن بی موقع جدیدا" داره باعث دردسرم میشه...بی خیال ؛ آخر کلاس یه عطسه کردم که دردمو فوق العاده تشدید کرد ، طوری که زانو زدم رو زمین و فقط تونستم یه ناله خفیف کنم...سینا و اسماعیل(گل پسر) زیر بغلمو گرفتن و بلندم کردن...نمیتونستم صاف راه برم...بچه هایی که میدیدنم میگفتن چت شده...به شوخی میگفتم: فکر کنم وقتشه!!! قربونش برم چه لگدی میزنه...حالا هی بچه ها تیکه میندازن ، منم با هر خنده دردم بیشتر میشه...سینا و اسماعیل رسوندنم بیمارستان...تا رفتم پزشک اورژانس گفت : باید بستری شی...احتمالا" آپاندیسیته...سریعا" بستری شدم و حدود یه ساعت بعد رفتم اطاق عمل...قرار شد سینا پیشم بمونه ، اسماعیل هم وسایلمو ببره خوابگاه...کلی بهش سفارش کردم فعلا" نمیخواد به کسی بگی اما بعدا" خبر رسید به محض ورود به خوابگاه با ظاهری آشفته به همه گفته که تصادف کردیم ، میثم هم الان ترکیده و  حالش بده...البته گویا به علت جنگولک بازیهای مکرر این موجود عجیب الخلقه تقریبا" هیچ کس براش تره هم خورد نکرده...چند دقیقه قبل از بیهوشی یکی پرسید : چیزی نخوردی؟؟؟ گفتم نه...گفت : هیچی؟؟؟مطمئنی؟؟؟گفتم : فقط یه لواشک و در پاسخ به تعجبش یه خنده پهن تا بناگوش در رفته تحویلش دادم...متاسفانه موقع عمل خسته بودم و خوابم برد!!! برا همین چیزی یادم نمیاد...بعدا" فهمیدم یکی از اینترنا موقع عمل بالا سرم بوده و البته یه نفر دیگه با لباس جراحی و ماسک ، که هیچ کس نمیدونسته کیهو تنها وقتی هویتش فاش شده که عمل تموم و مجبور شده بود ماسکشو برداره...اون کسی نبود جز یکی از بچه های ترم ۳ که عاشق جراحیه...بیچاره اینترن محترم و اعضای اطاق عمل از ترس اینکه نکنه استادی چیزی باشه ، دم به دقیقه بهش سلام میکردن...

دقایقی پس از عمل...بیخود دنبال جای عمل نگردین!!!

موقعی که به هوش اومدم انتظار دیدن خانومی رو داشتم که مدام جیغ جیغش تو ریکاوری به گوش میرسید که "آقای فلانی ، بیدار شو عملت تموم شده"...اما اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ریش نیمه پرفسوری یکی از بچه های ترم ۱۰ بود که داشت ازم فیلم میگرفت بیچاره دنبال سوتی میگشت که با هوشیاری فوق العاده ی اینجانب و سابقه ۲عمل قبلی ناکام موند...

ادامه دارد...

پ.ن ۱: میدونم آقا...میدونم...هر چی بگین حق دارین...اصلا" من کچل ، من وزغ...اما به خدا به این وقفه نیاز داشتم...آخه به این نتیجه رسیدم خدا رو خوش نمیاد، بدون دلابی دق کنین!!! البته 3 هفته خونه نرفتن و دسترسی درست و حسابی به اینترنت نداشتن هم مزید علت شد...

پ.ن ۲: واقعا" ممنونم از پیامهای خصوصی و عمومیتون...خوش به حال خودم که دوست جونای وبلاگیم انقدر هوامو دارن...

پ.ن ۳: الانم داداشم داره به جای من میتایپه...آخه ما که مثل شما لپ تاپ نداریم، لپ لپ هم به زور داریم...قول میدم هفته دیگه که یه کم سر پا شدم  بهتون سر بزنم...

چرا میزنی؟؟؟ پ.ن آخر: میدونم نوشته م اصلا" قشنگ نبود اما کم کم سعی میکنم مثه قبل بنویسم...   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 19:17  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام