تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

تلاطم...

باز حال و هواى وبلاگ آبى دل بارونى شده... مثل دلش... بارون اما از اين به بعد برام يه معناى ديگه داره... بارونو دوست دارم هنوز... گاهى وقتا مجبورى براى اينکه صداقت و خيلى چيزاى ديگه رو حداقل به خودت ثابت کنى تصميماي سخت بگيرى... آخه بايد ياد بگيرى چيزاى مهمتر از خودت هم وجود دارند... خوب يادمه، آخه خيلى نگذشته... دو روز پيش بود تو جاده هوا بارونى بود و يه مِه زيبا همه جا رو پوشونده بود... چقدر برام دلپذير بود... اما امروز دقيقا همونجا يه دسته بزرگ کلاغ سياه نشسته بودند... بازم يه تلاطم ديگه... اما اين يکى خيلى بزرگه... ميترسم غرق بشم. حالم بده اما خوب ميشم... يعنى اميدوارم... نقطه.

 پايان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 11:29  توسط میثم 

داغ کن - کلوب دات کام

الو، بفرمایید...

هفته ی قبل سر کلاس زبان نشسته بودم...البته این دفعه آدمیزادی...یه دفعه دیدم گوشیم داره وول میخوره؛ شماره ناشناس بود...گوشی رو برداشتم و به سختی جواب دادم (شما با صدای آهسته بخونین):

Me:الو، بفرمایید...She: سلام،من از آموزش کل تماس میگیرم، میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟؟؟ Me:چند لحظه گوشی!!!

حالا حواس ندارم من آخه...این استاده خیلی سر زنگ خوردن موبایل قاط میزنه ...استاد رو ردیف جلویی ما نشسته بود و یکی از بچه ها رو که در حال نوشتن روی تخته بود، زیر نظر داشت...دیدم خیلی ضایع س از جلوی استاد رد شم، برا همین تصمیم گرفتم از ردیف خودمون(پشت سر استاد) برم بیرون...با صدای ملایم گفتم: "استاد ببخشید" و به سمت در رفتم...حالا چند تا از دخترا نشستن به جزوه نویسی و انگار نه انگار یکی داره میاد...هیچی، منم برا اینکه بهشون نخورم گرفتم منتها الیه سمت مقابل...اما پهلوم گرفت به پشتی صندلی ردیف جلویی و طبق یکی از قانونای نیوتون(عمل و عکس العمل) به سمت دخترا برگشتم...خدا منو ببخشه؛ به یکیشون یه کوچمولو(کمتر از کوچولو) برخورد کردم و پای دیگری رو چند تا لگد حسابی کردم... بچه های ما هم که منتظر همچین لحظاتی؛کلاس رفت رو هوا...خیلی دوست داشتم وایسم و کلاس رو همراهی کنم اما باید جواب گوشیم رو میدادم...

She: اگه سر کلاسید بعدا" مزاحم میشم...Me:نه دیگه،اومدم بیرون؛بفرمایید...She: راستش برای امتحان آسکی و ژوری و این حرفا(من دهنم وا مونده بود که الان چی میخواد بگه)، نیاز به چند نفر بیمارنما داریم...وا رفتم، عجیب کفری بودم...آخه دور از جون شما ما یه غلطی کردیم شاگرد اول شدیم و بلانسبت شما یه غلط بدتر کردیم تو همایش استعدادهای نورانی شرکتیدیم و جزو 7نفر اصلی شدیم و غلط عظما آنجا بود که شماره ی همراه دلبندمان را در اختیارشان قرار دادیم...حالا هرچی نخود سیاهه میدن ما بریم جمع کنیم...آخه دوست گرامی،اگه یه سر به پارک محله تون بزنین شونصدهاتا کِیس تیپیک پیدا میکنید...خلاصه با اعصابی داغون پیچوندمش و اومدم برم تو کلاس که دیدم سینا و حسن وایسادن بیرون و نیششون تا شقیقه شون بازه ...کاشف به عمل اومد بعد از خنده ی بچه ها به دلقک بازی من، استاد تهدید کرده دیگه کسی نخنده و ادامه داده که "من دارم حنجره مو اینجا پاره میکنم، اونوقت این آقا میره با گوشیش حرف بزنه و..." و این سوال رو چاشنی حملاتش به بنده ی حقیر کرده که "به نظر شما حقش نیست دیگه راهش ندم تو کلاس؟؟؟" که حسن و سینا تو روی استاد زدن زیر خنده و بقیه ی جریان...حالا تو این گیر و دار علی اصغر و گل پسر هم که دیر رسیدن و امید داشتن برن سر کلاس به جمعمون اضافه شدن...همه اعصابا خورد، سینا در میاد میگه" حیف شد، ای کاش بهت نمیگفتم، میومدی بری بشینی، استاد بلند میشد شخصا" حسابتو میرسید؛ بعد احیانا" دو نفر دیگه میزدن زیر خنده اونا رو هم بیرون میکرد".

پ ن۱: دقت کردین یه دو سه تا شخصیت هستن که فقط وقتی تیم های ملی میبرن پیداشون میشه، یه پیام تبریک میفرستن... اما تو باختا به زور میارنشون توی تی وی تا نتیجه نگرفتنا رو  مربوط کنن به مشیت الهی...آخ که چه رو دارن مردم!!!

پ ن۲: قهرمانی تیم والیبال و فوتبال نوجوانان رو بهتون تبریک میگم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 20:20  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام