سلام...میدونم یه کم طولانیه...ولی امیدوارم بخونینش حتی به صورت آف لاین:
سکانس اول...یه سرویس بهداشتی متروکه تو جنوب شهر:
سوسک پسر: بابا گشنمه...چرا کاری نمیکنی؟؟؟پسر عمو رو دیدی؟؟؟ امروز یه دونه از اون بستنی کاکائوییا(!!) دستش بود...وای که چقد دلمو سوزوند...
سوسک مادر: مرد...خجالت بکش!!! این بود اون زندگی که بهم قولشو داده بودی؟؟؟ بچه هامو ببین...رنگ به چهره ندارن... خودمو ببین...شاخکام دیگه سو ندارن...آخ که دلم چقد هوای یه دوش آب گرم کرده(!!)...
سوسک پدر (با حالتی درمانده): میگی چیکار کنم زن؟؟؟ مگه من کم جون کندم؟؟؟ از صبح تا شب تو چیز آدما غلتیدم... کم از (بوق) آدما دراُوُردم گذاشتم دهن شما؟؟؟خودم یه سر سوزن خوردم؟؟؟
سوسک دختر :بابا...خوب منو نگاه کن...یه زمانی خوشگلیم تو فامیل زبانزد بود...همین پسره، همسایه بقلی رو میگم... همون که سوسکه(مونث) های دم بخت محل براش سر و دست میشکوندن...چند بار شماره داد، نگرفتم...کمترین عطری که استفاده میکردم گوباجیش اصل فرانسه بود...یادته چقد درخواست داشتم از شرکتای بزرگ که عکسمو بندازم رو قوطی حشره کش؟؟؟ حالا چی شدم؟؟؟ یه سوسک ترشیده ی بی مصرف...
پدر در حالیکه سعی میکنه لرزش صداش رو مخفی کنه: بابایی...گریه نکن...طاقت اشکاتو ندارم...دیگه نمیزارم گریه کنی؛ و در حالیکه سر بچه هاش رو به سینه ش میفشرد زمزمه کرد"دیگه دوره ی سختیمون تموم شد"...
سکانس دوم...یه سرویس بهداشتی عمومی تو شمال شهر:
مرد مصمم به نظر میرسید...اونجا خیلی دور نبود...جلو چشمش بود...چند ساعتی بود اونجا رو زیر نظر داشت...از الان بوی غذا به مشامش میرسید...آه که رایحه ش چه دلنواز بود...خودش رو درحالی تصور کرد که دستش رو دراز میکنه و یه مشت از اونا برمیداره و تو دهن بچه هاش میزاره...بچه ها هم که دور دهنشون چیز مالی(!!) شده با یه گردش زبون اونا رو پاک میکنن و یه لبخند تحویل بابا میدن...تمام اینا دست یافتنی بود...فقط تمرکز لازم داشت؛ والبته یه کم شانس...
آخر شب بود و این نفری که تو دستشویی دومی بود آخرین نفری بود که کار(!!) میکنه...کارش که تموم شد از دستشویی اومد بیرون...طبق برنامه مسئول اونجا الان باید درو ببنده...قیییییییییییییژژژژژژژژژژژژ....تلق...در قفل شد...تمام لامپا خاموش شده بودن...تنها نور از روزنه ای کنار هواکش، دستشویی رو کمی روشن کرده بود...
سکانس سوم...همونجا:
غذایی که اونجا بود به تنهایی برا 70میلیون سوسک، اونم به مدت چند سال کفایت میکرد...کیسه رو روی زمین گذاشت و مشغول شد..."خوب...2 تا ازاین برمیدارم،4 تا هم از این...اوه!!! این از رنگش پیداس که خیلی غنیه(!!)... 2 تا کیف لوازم آرایش مارک لاهسا برا دختر گُلم...یه جعبه شوکولات کاکائویی مغز پسته ای برا پسرم...یه کرم دور چشم برا زنم...وای اینو ببین...کرم کارامل(!!)."
مرد بارش رو بسته بود...وقتی از محکم شدن در کیسه مطمئن شد عرق روی پیشونیش رو پاک کرد...اومد بره که یدفعه همه جا روشن شد...وای خدای من...مسئول توالت نرفته بود...اونو دید که یه ماسک به صورتش زده و با یه چیزی شبیه تفنگ که به یه محفظه وصل بود داره میاد طرفش...اون صحنه براش غریبه نبود...پدرش و مادرش رو همینجوری از دست داده بود...با گاز ضد سوسک...سوسکا اسمشو گذاشته بودن گاز خَردِل...چون بوش مثه (ببخشیدا) گاز دل خر بود...
اون مرد کمین کرده بود تا سوسکا رو گیر بندازه...لوله رو گرفت سمت سوسک پدر و ماشه رو چکوند...پدر ابری از گاز رو دید که به سمتش میومد...با تمام توان شروع کرد به دویدن...مرد دنبالش میدوید...یه لحظه زیر پای سوسک پدر خالی شد...بله...اونجا یه پله بود...سوسک به پایین سقوط کرد...اما نه...در آخرین لحظه دستش رو به لبه ی پله گرفت... مرد گاز به دست سوسک رو ندید و از کنارش رد شد...پدر که به شدت سرفه میکرد با یه دست آویزون مونده بود و با دست دیگه ش کیسه رو چسبیده بود...مطمئن بود حتی اگر بیفته، کیسه رو ول نمیکنه...دستش بی رمق شده بود...نمیدونست از خستگیه یا اثرات گازه...کم کم دستش لیز خورد و...ول شد...
سکانس چهارم...دو قدم اونور تر:
در آخرین لحظه یه دست لاغر اما قوی دستشو گرفت...دیگه چیزی نفهمید...وقتی به هوش اومد یه سوسک سالخورده جلوش نشسته بود...چهره ی رنجور و چروک خورده ش خبر از سن زیادش می داد...ریش سفید بلندی چهره ش رو پوشونده بود... سوسک سالخورده گفت:اسم من رابینسونه...از مدتها پیش اینجا اومدم ...با پسرم...اما تو شلوغی گمش کردم...حالا هنوز منتظرم تا بیاد...سوسک پدر در حالیکه به سختی نفس میکشید پرسید:هنوز؟؟؟اگه میخواست پیداش بشه، تا حالا شده بود... رابینسون جواب داد:"میاد...مطمئنم".بعد دست پدر رو گرفت و اون رو از سوراخی در گوشه ی دستشوئی بیرون برد...در راه حال پدر بد شد...رنگش شده بود قهوه ایه رنگ پریده...بنابراین رابینسون مجبور شد پدر رو روی کولش بزاره...پدر فهمید که برخلاف ظاهرش، رابینسون قدرت بدنی خوبی داره...
سکانس پایانی... سرویس بهداشتی پایین شهر، خونه ی سوسکها:
پسر: آه پدر...تو را چه شده است؟؟؟سخن بگو مرا پدر...
پدر (درحالیکه به شدت سرفه میکرد): خوبم پسرم...نگران نباش...توی اون کیسه رو دیدی؟؟؟برات شوکولات اُوُردم...
پسر (که اشک تو چشماش حلقه زده): نمیخوام بابا...بدون تو هیچی نمیخوام...
پدر با سرفه ی آخرش خون بالا اُورد؛ و بیهوش شد...
مادر گریه امونش نمیداد حرف بزنه...
دختر (با گریه): بابا جون...غلط کردم...دیگه هیچی نمیخوام...شماره نمیخوام...شوهر نمیخوام...فقط حرف بزن...
پدر چشماشو باز کرد و لبخندی زد...همه خوشحال شدن...بعد گفت: آآآآ ااا ه ه ه و دوباره چشماش رو بست...خلاصه ضد حالی زد به جمع...
رابینسون گفت:"از عوارض گازگرفتگیه شدیده...ممکنه دیگه به هوش نیاد...بیا دختر...اینو بگیر بریز تو حلقش...خوب میشه."بعد با خودش زمزمه کرد:" اینو برا پسرم نگه داشته بودم که شاید گازی(گاز گرفته) شده باشه."
پدر بعد از خوردن پادگاز(مثه پادزهر) تکونی خورد و لحظاتی بعد چشماشو باز کرد...صورت پسر و دخترش رو بوسید...لبخند رضایتی روی لباش نقش بسته بود...اون یه قهرمان بود....یه مَرد...
بعد بلند شد و رو به زنش گفت: چشماتو ببند تا من بیام...باز نکنی یه وقتا!!! میخواست بره گلهای قهوه ای خوش بویی رو که برا زنش چیده بود بیاره...آخه موقع اومدن افتاده بودن دم در... وقتی رسید دم در دولا شد و گل رو برداشت...یه سرش رو که بالا اُورد یه دفعه یه کفش اومد رو سرش...بله...سوسک قصه ی ما ترکید، در حالی که گل هنوز تو دستش بود...
اون کفش ممکنه پای هر کدوم از ما باشه...
پایان
پ.ن ۱:نگید چرا اینجوری تمومش کردم...چون باید یه نتیجه ی اخلاقی ازش میگرفتم دیگه...اون کفش ممکنه پای هر کدوم از ما باشه...
پ.ن۲:من احتمالا" از این به بعد چهارشنبه صبح تا جمعه بعدازظهر هستم...سعی میکنم هم جواب کامنتاتون رو بدم، هم پستاتون رو بخونم، هم آپ کنم
...