تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

اندر احوالات دانشگاه...

جلسه ی  دوم فیزیولوژی عملی هم برگذار شد...تعیین گروه خونی، BT، CT و هماتوکریت...طبق معمول  داوطلب برای نمونه گیری بار اول کسی نبود جز آبی دل...آقای جعفرپور، مسئول آزمایشگاه چنان لانست رو فرو کرد تو انگشتم که برای تمام نمونه ها خون آبی دل کفایت کرد...اینم نتیجه ی کار:

نتیجه ی آزمایش تعیین گروه خونی بنده...

بله...O مثبت هستم...مثل گل پسر...

نکته ی جالب اینکه آزمایش دخترا دو روز بعد ما بود...وقتی اومدن سر کلاس بعدی همه شون(بلا استثناء) مشغول تناول تغذیه بودن( اعم از کیک، رانی و...)...آخِی...ضعف کرده بودن طفلکیاااااااااااا...

سر کلاس زبان یه ترفند قدیمی، اما با راندمان بالا راهگشای کار ما بود...یکی از دوستان زحمت ترجمه ی متن رو میکشه و ترجمه رو روی یه کاغذ مینویسه...بعد نوبت هر کی شد بخونه، برگه ی ترجمه به طُرُق مختلف به دستش میرسه...این تصویر یکی از دوستانه که به شیوه ای هنرمندانه برگه ی ترجمه رو زیر متن اصلی نگه داشته...

سامان در حال ترجمه...

حالا جالبتر سوتی یکی از دخترا بود که بعد از خوندن جمله ی  انگلیسی، ترجمه ی یه خط بعد رو خوند و نزدیک بود گندش در بیاد...

یکشنبه بود که از کلاس برگشتم خوابگاه...دیدم بچه ها دارن تختای جدید رو سر هم میکنن...جلوه ی خاصی به اتاق داده بودن...یه دفعه وا رفتم...از بچه ها سراغ تختای قدیمی رو گرفتم...بدو بدو رفتم سروقتشون...با ناراحتی یکی یکی براندازشون میکردم...تعجب تو نگاه بچه ها موج میزد...گل پسر اون نزدیکیا بود...صداش زدم"بیا اینجا بشین"...از اینا عکس بگیر...از یادگاریای سه ترمم...از آینه ای چوبی که هر صبح که بیدار میشدم به جای چهره ی خودم توش نوشته هام رو میدیدم...بله...اینا دل نوشته های سه ترممه که رو تخت بالاییم نوشته بودم...برا هر کدومش یه دلیل داشتم...یه حادثه...یه تلاطم احساسی...

به پوزخند چند تا از اطرافیام بی تفاوت بودم...برام مهم نبودن...مثه بچه ها بغض کرده بودم...

اولین دل نوشته: خاطرات دوران ترمکی... 

دومین دل نوشته: تلاطم احساسی از نوع یکطرفه...

سومین دل نوشته: فوران حس غریبی، تنهایی و ...

چهارمین دل نوشته:خداحافظی با همه چیز (فکر میکردم میرم اصفهان)

پ.ن 1: میخوام بازم دلتونو بسوزونم...چقد از بودن با هم کلاسیام، حس خوبی دارم...دقت کنید نگفتم بچه های خوابگاه یا گیم نت...هم کلاسیام... هر لحظه مطمئن تر میشم که تصمیمم درست بوده...

پ.ن 2:نشریه مون شنبه میاد بیرون...اسماعیل (گل پسر) خیلی زحمت کشیده براش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 15:10  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

شلم شوربا (ورژن 3)!!!

یوهوووووووووووووووووو

هفته ی اول دانشگاه بسیییییییییییییییی شیرینات سولفور بود...دیدن دوستان، رفتن گیم نت، داوطلب شدن سر فیزیو عملی... کلی سوژه داشتم برا آپ کردن  که گل پسر زرنگتر بود...تازه بی انصاف به صورت موردی، همه رو نوشته...بی مرام یه دونه هم نذاشته برام... حتما" بخونیدش... در نتیجه مجبور شدم به یه سوژه ی قدیمی بسنده کنم...

این خاطره مربوط به ماه رمضون پیشه...مال وقتیه ترم دو بودم...البته درمورد خودم نیست...اتاق بغلی ما ترکیب جالبی داشت که تو خوابگاه معروف شده بود...چرا؟؟؟ میگم، خودتون می فهمید؛سجاد(قزوین)، علیرضا(شهرضا)، میثم(عرب خوزستان) و رضا(تهران). چی!!؟؟ بیچاره رضا!؟؟ نه...زود قضاوت نکنید... مهندس رضا، کارشناسی ارشد انگل شناسی با قد 190 و عضلات ورزیده، خطرناکتر از بقیه به نظر می رسه... و اما خاطره:

تو ماه رمضون قبلی یه شب که سجاد یه کم زودتر میخوابه، دوستان نقشه ی کثیفی رو طراحی میکنن... ساعت دو نصفه شب، ته مونده ی غذای شب رو گرم میکنن و برای اینکه حجمش بیشتر بشه، مقادیر فراوانی آب توش ول میکنن...حالا فِک کن خورشتهای خوابگاه که هویجور آبکیه...بعد از جلو بردن ساعت به میزان حدوداً سه ساعت...یه دفعه هوار میشن رو سر سجاد بدبخت، که بیدار شو بی سحری شدیم!!! سجاد که از یه طرف یه حس درونی بهش میگه"بابا، تو تازه خوابیدی" و از طرف دیگه معده ش پالس می فرسته که " من هنوز پُرم" با بی میلی بیدار میشه و پس از یاد کردن فَک و فامیلای آشپز و مسئولین خوابگاه، تند تند شروع به خوردن اون غذای مزخرف میکنه... دوستان ارجمند هم اتاقی هم مثلاً(تاکید میکنم، مثلاً) مشغول خوردن میشن...5 دقیقه ای بیشتر نمیگذره که یکی از بچه ها اذانی که رو موبایلش داشته رو پخش میکنه و سجاد بیچاره تو این فکر فرو میره که تا افطار چطوری با اون دو لقمه سر کنه... و در نهایت پس از خوندن نماز، از خنده ی وافر دوستان، گند قضیه در میاد...میگمااااا...خدا نصیب نکنه!!!!

پ.ن ۱: متاسفانه در حالی که تا دو روز پیش فکر میکردم فردا میرم استادیوم، به دلایلی سفرم لغو شد...انقد ناراحت بودم که امروز صبح خواب دیدم رفتم استادیوم...وقتی بیدار شدم دیدم فقط خواب بوده خیلی حالم گرفته شد...در هر حال مطمئنم فردا بازی خیلی قشنگی رو میبینیم...و مطمئن تر از اینکه استقلال میبره...تا حالا انقد مطمئن نبودم...

پ.ن ۲: بدجوری رفتم تو کف GPRS ...باید یه ایرانسل بگیرم...آخه سر کلاس فیزیولوژی تمام کامنتام رو به لطف ایرانسل گل پسر چک کردم...

پ.ن ۳:خیلی از دست گل پسر کفری ام...آخه آدم انقد سوژه سوز...بابا این همه سوژه ی هفته ی اول دانشگاه...همه رو گفته نامرد...البته تقصیر خودمه که تنبل بازی در اُوردم...حتماً یه سر اینجا بزنین... کوتاهه و جالب...

پ.ن ۴:سعی میکنم جواب کامنتاتون تو پست چشمها را باید شست بدم...

میگ میگ...وووویییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/11ساعت 22:11  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

چشمها را باید شست...

سلام...میدونم یه کم طولانیه...ولی امیدوارم بخونینش حتی به صورت آف لاین:

سکانس اول...یه سرویس بهداشتی متروکه تو جنوب شهر:

سوسک پسر: بابا گشنمه...چرا کاری نمیکنی؟؟؟پسر عمو رو دیدی؟؟؟ امروز یه دونه از اون بستنی کاکائوییا(!!) دستش بود...وای که چقد دلمو سوزوند...

سوسک مادر:  مرد...خجالت بکش!!! این بود اون زندگی که بهم قولشو داده بودی؟؟؟ بچه هامو ببین...رنگ به چهره ندارن... خودمو ببین...شاخکام دیگه سو ندارن...آخ که دلم چقد هوای یه دوش آب گرم کرده(!!)...

سوسک پدر (با حالتی درمانده): میگی چیکار کنم زن؟؟؟ مگه من کم جون کندم؟؟؟ از صبح تا شب تو چیز آدما غلتیدم... کم از (بوق) آدما دراُوُردم گذاشتم دهن شما؟؟؟خودم یه سر سوزن خوردم؟؟؟

سوسک دختر :بابا...خوب منو نگاه کن...یه زمانی خوشگلیم تو فامیل زبانزد بود...همین پسره، همسایه بقلی رو میگم... همون که سوسکه(مونث) های دم بخت محل براش سر و دست میشکوندن...چند بار شماره داد، نگرفتم...کمترین عطری که استفاده میکردم گوباجیش اصل فرانسه بود...یادته چقد درخواست داشتم از شرکتای بزرگ که عکسمو بندازم رو قوطی حشره کش؟؟؟ حالا چی شدم؟؟؟ یه سوسک ترشیده ی بی مصرف...

پدر در حالیکه سعی میکنه لرزش صداش رو مخفی کنه: بابایی...گریه نکن...طاقت اشکاتو ندارم...دیگه نمیزارم گریه کنی؛ و در حالیکه سر بچه هاش رو به سینه ش میفشرد زمزمه کرد"دیگه دوره ی سختیمون تموم شد"...

سکانس دوم...یه سرویس بهداشتی عمومی تو شمال شهر:

مرد مصمم به نظر میرسید...اونجا خیلی دور نبود...جلو چشمش بود...چند ساعتی بود اونجا رو زیر نظر داشت...از الان بوی غذا به مشامش میرسید...آه که رایحه ش چه دلنواز بود...خودش رو درحالی تصور کرد که دستش رو دراز میکنه و یه مشت از اونا برمیداره و تو دهن بچه هاش میزاره...بچه ها هم که دور دهنشون چیز مالی(!!) شده با یه گردش زبون اونا رو پاک میکنن و یه لبخند تحویل بابا میدن...تمام اینا دست یافتنی بود...فقط تمرکز لازم داشت؛ والبته یه کم شانس...

آخر شب بود و این نفری که تو دستشویی دومی بود آخرین نفری بود که کار(!!) میکنه...کارش که تموم شد از دستشویی اومد بیرون...طبق برنامه مسئول اونجا الان باید درو ببنده...قیییییییییییییژژژژژژژژژژژژ....تلق...در قفل شد...تمام لامپا خاموش شده بودن...تنها نور از روزنه ای کنار هواکش، دستشویی رو کمی روشن کرده بود...

سکانس سوم...همونجا:

غذایی که اونجا بود به تنهایی برا 70میلیون سوسک، اونم به مدت چند سال کفایت میکرد...کیسه رو روی زمین گذاشت و مشغول شد..."خوب...2 تا ازاین برمیدارم،4 تا هم از این...اوه!!! این از رنگش پیداس که خیلی غنیه(!!)... 2 تا کیف لوازم آرایش مارک لاهسا برا دختر گُلم...یه جعبه شوکولات کاکائویی مغز پسته ای برا پسرم...یه کرم دور چشم برا زنم...وای اینو ببین...کرم کارامل(!!)."

مرد بارش رو بسته بود...وقتی از محکم شدن در کیسه مطمئن شد عرق روی پیشونیش رو پاک کرد...اومد بره که یدفعه همه جا روشن شد...وای خدای من...مسئول توالت نرفته بود...اونو دید که یه ماسک به صورتش زده و  با یه چیزی شبیه تفنگ که به یه محفظه وصل بود داره میاد طرفش...اون صحنه براش غریبه نبود...پدرش و مادرش رو همینجوری از دست داده بود...با گاز ضد سوسک...سوسکا اسمشو گذاشته بودن گاز خَردِل...چون بوش مثه (ببخشیدا) گاز دل خر بود...

اون مرد کمین کرده بود تا سوسکا رو گیر بندازه...لوله رو گرفت  سمت سوسک پدر و ماشه رو چکوند...پدر  ابری از گاز رو دید که به سمتش میومد...با تمام توان شروع کرد به دویدن...مرد دنبالش میدوید...یه لحظه زیر پای سوسک پدر خالی شد...بله...اونجا یه پله بود...سوسک به پایین سقوط کرد...اما نه...در آخرین لحظه دستش رو به لبه ی پله گرفت... مرد گاز به دست سوسک رو ندید و از کنارش رد شد...پدر که به شدت سرفه میکرد با یه دست آویزون مونده بود و با دست دیگه ش کیسه  رو چسبیده بود...مطمئن بود حتی اگر بیفته، کیسه رو ول نمیکنه...دستش بی رمق شده بود...نمیدونست از خستگیه یا اثرات گازه...کم کم دستش لیز خورد و...ول شد...

سکانس چهارم...دو قدم اونور تر:

در آخرین لحظه یه دست لاغر اما قوی دستشو گرفت...دیگه چیزی نفهمید...وقتی به هوش اومد یه سوسک سالخورده جلوش نشسته بود...چهره ی رنجور و چروک خورده ش خبر از سن زیادش می داد...ریش سفید بلندی چهره ش رو پوشونده بود... سوسک سالخورده گفت:اسم من رابینسونه...از مدتها پیش اینجا اومدم ...با پسرم...اما تو شلوغی گمش کردم...حالا هنوز منتظرم تا بیاد...سوسک پدر در حالیکه به سختی نفس میکشید پرسید:هنوز؟؟؟اگه میخواست پیداش بشه، تا حالا شده بود... رابینسون جواب داد:"میاد...مطمئنم".بعد دست پدر رو گرفت و اون رو از سوراخی در گوشه ی دستشوئی بیرون برد...در راه حال پدر بد شد...رنگش شده بود قهوه ایه رنگ پریده...بنابراین رابینسون مجبور شد پدر رو روی کولش بزاره...پدر فهمید که برخلاف ظاهرش، رابینسون قدرت بدنی خوبی داره...

سکانس پایانی... سرویس بهداشتی پایین شهر، خونه ی سوسکها:

پسر: آه پدر...تو را چه شده است؟؟؟سخن بگو مرا پدر...

پدر (درحالیکه به شدت سرفه میکرد): خوبم پسرم...نگران نباش...توی اون کیسه رو دیدی؟؟؟برات شوکولات اُوُردم...

پسر (که اشک تو چشماش حلقه زده): نمیخوام بابا...بدون تو هیچی نمیخوام...

پدر با سرفه ی آخرش خون بالا اُورد؛ و بیهوش شد...

مادر گریه امونش نمیداد حرف بزنه...

دختر (با گریه): بابا جون...غلط کردم...دیگه هیچی نمیخوام...شماره نمیخوام...شوهر نمیخوام...فقط حرف بزن...

پدر چشماشو باز کرد و لبخندی زد...همه خوشحال شدن...بعد گفت: آآآآ ااا ه ه ه و دوباره چشماش رو بست...خلاصه ضد حالی زد به جمع...

رابینسون گفت:"از عوارض گازگرفتگیه شدیده...ممکنه دیگه به هوش نیاد...بیا دختر...اینو بگیر بریز تو حلقش...خوب میشه."بعد با خودش زمزمه کرد:" اینو برا پسرم نگه داشته بودم که شاید  گازی(گاز گرفته) شده باشه."

پدر بعد از خوردن پادگاز(مثه پادزهر) تکونی خورد و لحظاتی بعد چشماشو باز کرد...صورت پسر و دخترش رو بوسید...لبخند رضایتی روی لباش نقش بسته بود...اون یه قهرمان بود....یه مَرد...

بعد بلند شد و  رو به زنش گفت: چشماتو ببند تا من بیام...باز نکنی یه وقتا!!! میخواست بره گلهای قهوه ای خوش بویی رو که برا زنش چیده بود بیاره...آخه موقع اومدن افتاده بودن دم در... وقتی رسید دم در  دولا شد و گل رو برداشت...یه سرش رو که بالا اُورد یه دفعه یه کفش اومد رو سرش...بله...سوسک قصه ی ما ترکید، در حالی که گل هنوز تو دستش بود...

اون کفش ممکنه پای هر کدوم از ما باشه...

                                                                  پایان

پ.ن ۱:نگید چرا اینجوری تمومش کردم...چون باید یه نتیجه ی اخلاقی ازش میگرفتم دیگه...اون کفش ممکنه پای هر کدوم از ما باشه...

پ.ن۲:من احتمالا" از این به بعد چهارشنبه صبح تا جمعه بعدازظهر هستم...سعی میکنم هم جواب کامنتاتون رو بدم، هم پستاتون رو بخونم، هم آپ کنم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 19:7  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

باز هم سفرنامه...

خوب...بعد از مشکلات دانشگاهی، اتمسفر وبلاگ آبی دل هم شد مثه قبل...

راستی یه چیزای خصوصی برای محرم ترین دوستانم...من متولد خوانسار، شهری کوچیک ولی سرسبز و تقریبا" سرشناس تو استان اصفهان... سرشناس به خاطر آب و هوای خوبش، عسلش، گزش (منظور گز خوراکیه نه گزش حشره هاااا)...هر دفعه یه سری عکس از اونجا براتون میذارم...البته از دوم دبستان اومدیم اصفهان...

خوانسار

برم سراغ خاطره...بعد از شمال و تهران رفتم خوانسار، خونه خاله کوچیکه...خونه ی سینا و سجاد...از شانس خوبم سینا که تهران تو یه شرکت کامپیوتری کار میکنه، تو همون روزایی که من اونجا بودم اومد خوانسار... پوریا هم اومد باهاش...اومدن سینا همان و اتو کردن موهای تازه کوتاه شده ی ما توسط سجاد همان...(یادم رفت بگم موهامو کوتاه کردم حسابی)... خلاصه ما رو فشن کردن...البته خودم فک میکنم بهم نمیومد...برا همین یه روز بیشتر اونجوری نبود موهام...خلاصه پنجشنبه رفتیم سرچشمه... یه پارک خیلی باصفا تو خوانسار...

نمایی از قسمتهای بالایی سرچشمه

تا شب که اونجا بودیم سه تا ماشین عروس از تو خیابون رد شدن که صدای بوق ماشینا دلمونو برد...تصمیم گرفتیم مثه این پرروها بیفتیم دنبال ماشین عروس...حالا نه سر پیازیم نه ته پیاز... حدودا" با دوستاون 10 نفری میشدیم...

دو تا ماشین بودیم...سوناتای پیام(پسر عمه ی سینا) و پرشیای یکی از بچه ها...من و سجاد و پوریا تو پرشیا بودیم...پرشیا مجهز به ساب و رقص نور بود... خلاصه افتادیم دنبال ماشین عروس... صدا ضبط زیاد...یه دفه ملت می دیدن شونصد تا دست و بعضا" کله و کمر از پنجره های دو تا ماشین زده بیرون در حال رقص...خیلی حال کردن فامیلای عروس دوماد...مجلسشون رونق گرفت حسابی...تا ما رو میدیدن که نزدیک میشیم  سوت و دست و جیغ و ... یه جا نزدیک خونه شون دیدم مَََََععععععععع( با حالت تعجب بخونین) سینا تا کمر از سقف سوناتا زده بیرون و در حال حرکات موزونه...

یه جا هم ما سمت راست سوناتا بودیم، پیام حواسش نبود ماشینو داد سمت ما، که با صدای داد و فریاد ما و سرنشینای ماشین خودش دوباره فرمونو برگردوند که البته آینه ی پرشیا هوتوتو...

آخر شب هم داشتیم بر میگشتیم خونه دیدیم یه ماشین مشکوک داره دنبالمون میاد...بله...ماشین گشت ام.ن.ی.ت اخلاقی بود...حالا فکرشو بکن... یه پیکان قراضه افتاده بود دنبال سوناتا و پرشیا...زدیم کنار...دیدیم یارو افسره پیاده شد رفت نزدیک پیام...بهش گفت آمارتونو دادن، گواهینامتو بده من، دنبال ما بیا... ما هم ریختیم دور افسره که اشتباه شده، و اینا که فایده نداشت... یه دفه یوسف(دوست سینا) بهمون اشاره کرد بشینیم تو ماشین...بعد خودش رفت با افسره صحبت کرد...دیدیم گواهینامه رو که پس گرفت هیچ، پلیسه سوار ماشین شد رفت...

ما رو میگی ...بعد از پرسشهایی ما کاشف به عمل اومد افسره پسرخاله ی مادر یوسف بوده...اولین بار بود که احساس خوش شانسی داشتم...

پ.ن: دوستای خوبم...لطفا"  به وبلاگ اندوه یه سری بزنین...غریبه نیست...داداش مجیدمه...برین این پستشو بخونین...شاهکاره...البته تو کار شعر و ایناس...بر خلاف من که اصلا" استعداد شعر و متن ادبی ندارم...در ضمن تمام چیزایی که نوشته و میخواد بنویسه از خودشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 18:40  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام