تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

دل درد 2!!!

سلام...

ممنون از دعاهاتون...مشکلم به بهترین نحو ممکن حل شد...امروز شهرکرد بودم...وای که چه روز خوبی بود...تا حالا اینقدر برا شروع دانشگاه شوق نداشتم...

دوستای خوبم...یه سوال:

به نظرتون کدوم حالت بهتره؟؟؟

۱.این که آدم یه کاری رو که انجام میده با اینکه همه ناراضین خودش تو دلش حس خوبی داشته باشه؛ یه حس که میگه درست تصمیم گرفتی...عقل میگه کارت اشتباهه ولی احساست میگه درسته...

۲.یا اینکه همه برای تصمیمش آفرین بگن بهش و تشویقش کنن، ولی خودش تو دلش ناراضی باشه... از نظر عقلانی بهترین تصمیم رو گرفته باشه ولی اصلا" احساس خوبی نداره...

میدونم منظورمو فهمیدین...انتخاب دانشگاه رو میگم...نمیتونم بهتون دروغ بگم...چون شما از بهترین دوستام هستید...جریان از این قراره که شانس ۶ ترمه شدن، اگه دوندگی زیادی میکردم بیش از ۵۰٪ نبود...اما من موندن شهرکرد رو انتخاب کردم...

امروز بیشتر کسایی که می دیدنم بعد از ابراز خوشحالی، میگفتن اشتباه کردی...می گفتن حتی به ۶ ترمه شدنش می ارزید...اما جالبه خودم بر خلاف همیشه اصلا" برام مهم نبود این حرفا...

حالا یه خواهش:از نظر شما از بین ۲ تا حالت بالا کدوم درست تره...یعنی فکر می کنید اشتباه کردم یا کارم درست بوده؟؟

پ.ن ۱:دقت کردین نیلوفر(با طعم باران) جدیدا" چقد سایه ش سنگین شده؟؟؟نمیدونم والا...

پ.ن ۲:برای احترام به شما دوستان گلم تصمیم گرفتم دیگه جواب کامنتا رو تو وبلاگ خودتون بدم... راستش یه جور خودخواهیه که برای جواب کامنتاتون بیاین وبلاگ من...شرمنده اگه تا حالا اینجوری بوده...

پ .ن ۵/۲:شوکول خانم شونصد تا دلیل قانع کننده اُوردن که جواب کامنت باید همونجا داده شه...از اونجا که حرف حساب جواب نداره با دل و جان میپذیریم...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 22:41  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

مصائب مهمانی!!!

صبح روز انتخاب رشته (چهارشنبه) رسیدم آموزش علوم پزشکی اصفهان...با جمعیت زیادی رو به رو شدم...چون خیلی به روال کار آشنا نبودم آرش(دوستم) برام انتخاب واحد کرد...رفتم برا اینکه اُپراتور بزنه تو کامپیوتر...یه نفر بود و قرار بود کار نزدیک به چهل نفر رو راه بندازه..واحدهای انتخابی رو بزنه تو سیستم و اگه تداخل داشت یا ظرفیت نداشت بری یه خاک دیگه تو سرت کنی...همینو بگم چهارشنبه تا ساعت 1 بعدازظهر وایسادم اما نشد که واحدا رو برام وارد کنه...چون شبکه چند بار برای مدتی طولانی قطع شد...بعدشم انقد شلوغ بود که نگو...

هیچی دیگه...صبح زود پنجشنبه رفتم دوباره...بعد از اینکه تو سیستم وارد کرد دیدم 14 واحد میتونم بگیرم...اونم با دوندگی زیاد پیش گروهها و...وقتی رسیدم به مرحله ی بعد دیدمسئول محترم تمام واحدام رو حذف کرد...چرا؟؟؟ چون شماره دانشجویی من زوج بود و  واحدای انتخابیم مخصوص فردها...یعنی دوستم اشتباه برام انتخاب کرده بود...

خیلی اعصابم خورد شد...نشستم خودم دوباره انتخاب کردم...جمعا" 12 واحد بیشتر نتونستم بگیرم...تازه اونم به دلیل امتحان داشتن اپراتور محترم و بعدش قطع شبکه نتونستم تایید کنم تا شنبه...

احتمالا" 6 ترمه میشم...تازه مجید بهم گفت اصفهان یه درس 2 واحدی اختصاصی به اسم بیولوژی داره که شهرکرد ارائه نمیشه و شهرکرد هم درخواست نمیده تا اصفهان اون واحدو به من بده...در نتیجه باید بزارم وقتی انتقالی گرفتم...واین میشه همون ترم 6...یعنی همه دوستام بعد از ترم 5 امتحان علوم پایه میدن و فیزیوپات میشن،من باید یه ترم اضافه تر برم...6 ماه عقب میفتم برا 2 واحد...

یه اتفاق دیگه هم افتاد که خیلی حالمو گرفت:

گفتم که یکی از دخترامون که ازدواج کرده این ترم مهمان گرفته...منم دیدمش و بعد از سلام پرسیدم چند واحد گرفتید؟؟؟اونم گفت 14 تا...کلا" شد دو جمله...اون آخرم که دیدم خیلی عقب افتادم گفتم خوب انتخاب واحد من و این که شبیه به هم دیگه س...خوبه برم مثه اون بزنم...رفتم پیشش گفتم: خانم X، اگه ممکنه کاغذی رو که واحدای انتخابی رو توش نوشتید بدین تا منم از روش وارد کنم...اونم کاغذو بهم داد...از آموزش اومدم بیرون تا رو نیمکت تو محوطه وارد کنم که یکی صدا زد: آقای م... گفتم : بله... گفت: شما اگه سوالی داشتید از آقایون بپرسید..به چه حقی با خانم من صحبت کردید؟؟؟من این موردو همین الان به حراست اطلاع دادم...این همه پسر تو اینجا هست و یه سری مزخرف دیگه...منم که از تعجب مونده بودم همینجوری...

حالا من به این چه جوری به یه آدم نفهم حالی کنم که تو انتخاب واحد عقب افتاده بودم و انتخابام مثه خانم ایشونه و کلا" خودش که دیده 3 جمله بیشتر صحبت نکردیم...اونم در کمال رسمی بودن...اونجا کلا" 4 تا پسر بودن که آخه مگه خر مخمو گاز گرفته برم مثه اونا انتخاب واحد کنم در حالی که اصلا" واحدامون به هم نمیخورد...اولش از دختره تعجب کردم که چه طور به این نفهم فامیل منو گفته و بهش نگفته این قصدی نداره...منو که میشناخت...در ضمن برا دختره متاسف شدم که شوهرش انقد بد دله که وقتی جلوی اون صحبت کردیم اینجوری میکنه، وای به حال دختره فردا تو بیمارستان و مطب...البته حقشه...

حالا شنبه میخوام برم شهرکرد تا صحبت کنم بلکه اجازه بدن تا اونجا انتخاب واحد کنم(چون زمانش گذشته) و اصفهان انصراف بدم...

برا همین خیلی به دعاتون نیاز دارم...

الکی نه هاااا...همین الان دعا کنین...یا موقع افطار..یادتون نره خواهشا"...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 12:37  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

عشق آبی 2!!!

استقلال تهران    ۶ ـــ ۰ استقلال اهواز

استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...

استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...

استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...استقلال قهرمان...

ببخشید که دو روز نتونستم جواب کامنتای پر محبتتون رو بدم...مشکلات عدیده ای تو دانشگاه اصفهان برام پیش اومده که تا فردا براتون مینویسم...شاید به صورت پی نوشت تو همین پست...فقط برام دعا کنین مشکلم حل شه...

امشب به همتون سر میزنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 23:48  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

النقصان فی الزاد و ولد السوسکان!!!

یوهووووووووووووووووو

این نوشته، اولین پستم تو این وبلاگ بود که فقط مادر روحانی خونددش...چون این پستو خیلی دوسش دارم و اکثرا" نخوندینش براتون میزارم...خودم فکر میکنم هرچی ذوق و قریحه داشتم گذاشتم سر این کار... البته با اجازه ی گل پسر با جنبه، چون پارسال تو شماره ی اول نشریه چاپ شد... همچنین با تشکر از مادر روحانی که اولین خواننده ی وبلاگم بود...

شبی اندر خوابگاه کاشانی  به همراه اصحاب هم حجره ای مشغول تناول همبرگرد* بودیم. درآن حال سوسکی دیدمی ملول از چرخش ایام. وی را گفتم توراحال چگونه است؟چه چیز تورا بدین سان کژول و غمول گردانیده؟ گفتا کفاف اندک دارم وعیال بسیار. بگفتم آسوده خاطر باش که چاره کار بسی سهل است؛ کافیست اندکی در محظراستاد اعظم، گنجی کسب فیض کنی و تنظیم خانواده بیاموزی.دگر چه؟ t;v ;kl s,s;i hdk a;gd f,nگفتا فغان از این خلق پرمدعا! گفتمش مرادت کیست؟ گفتا نامش ندانم. اما گمان کنم در کسوت یکی از والیان خوابگاه روزگار می گذراند. از زیاده طلبی وفضاحت اودر شگفت شدم. گفتمش رو شکر حق گو. نه تنها از وی تا به حال گزندی بر خلق سکاسکه (ج مکسر سوسک) وارد نیامده، بلکه به گونه ای رفتار می نماید که گه گاه هوس می کنم به قول افراد خودفروخته فرنگی مآب موتاسیون نموده وبه کسوت شما اندر آیم. نگاهی عاقل اندر گلابی به من کرد و گفت بر مردان ادله و سند حکم می کند. دلیلت همی بازگو. گفتمش آیا جز این است که از صد قسم سوسک موجود در عالم نود قسم آن درخوابگاه کاشانی می زیند. آیا تو نبودی که دیروز به همراه عیال محترمه و اولاد ملتزمه در یخچال ما مشغول تفحص و سیزده به در بودید. آیا مسئولان خوابگاه برای شما بر چهارچوب در مانعی تعبیه نکردند** که مبادا جمعیت سوسکهای درون اتاقها دراثر مهاجرت به بیرون نقصان یابند، چراکه اندرون حجره طلاب عالیه(دانشجویان) همه گونه نعمات از اغذیه و اطعمه و محل سکنی و اجابت مزاج(گلاب تو دیوار) مهیاست. حال با این اوصاف باز هم مزمت وی را می گویی؟ عرق شرم از جبینش اندک مایه چکه کردندی. سر افکنده به سوی زاویه حجره طی مسیر کردی. در مخیلاتم به دنبال بیتی از بوستان بودمی که ناگاه صدای افتادن موزه(پاپوش-کفش) و به دنبال آن صدایی مثل له شدن شکلات مغزدار در زیر دندان مرا به خود آوردندندنی. فوقع ما وقع…
آن شنیدستی که روزی تاجری …… در بیابانی بیفتاد از ستور                                           
 گفت چشم تنگ دنیادار را    ……..  یا قناعت پر کند یا خاک گور

--------------------------------------------------------------------------------------------------
*برای واژه همبرگرد دومترادف کاملا متضاد درمتون ادبی آمده که احتمالا مراد نگارنده متن، معنای دوم است:
  ۱- فرهنگ معین: (به فتح ب وکسر گاف ) طریقه ٔٔ غذاخوری خاصی که در آن غذا را در یک ظرف بزرگ می ریزند و همه بر گرد(دور) آن حلقه میزنند. در حقیقت همه بر گرد بوده است.
  ۲- فرهنگ قمیشی: ( به فتح ب و ضم گاف) شیوه ناجوانمردانه ای درغذاخوری که در شرایط سوء تغذیه شدید اعمال می شود ودرآن همه بر گرُده (کمر) یک نفر میریزند و آنقدر او را میزنند تا بگوید که غذا نمیخورد. این کلمه کاملا فارسیست و نباید با همبرگر فرنگی اشتباه شود.
**مسئولان خوابگاه در جدیدترین اقدام علیه سوسکها اقرام به نصب موانعی آهنی در کف چهارچوب درب اتاقها نمودند که با استقبال ارتوپدها و شکسته بندها روبه رو شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 17:48  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

سوتی_تعریف کنون!!!

در راستای دعوت شدن به مراسم سوتی تعریف کنون از طرف نیلوفر و به متعاقب آن زهره، تصمیم به رو کردن یک فروند شاه سوتی گرفتیم(البت بهتره بگم خاطره تا سوتی):

راستش تو دانشگاه من یه عادت داشتم...شایدم مهارت...یا تیک عصبی...با ظرافت هرچه تمامتر با سه انگشت دست راست بدون اینکه طرف متوجه بشه دکمه هاشو باز میکردم میرفتم پایین...وایسا یه لحظه!!! بحثو منکراتیش نکنین!!! فقط پسرا، اونم بالاتنه... خلاصه، بچه های کلاس و خوابگاه هیچ کدوم در امان نبودن...روش کار هم اینجوری بود که اول سر صحبتو باهاشون باز میکردم...دقت لازم رو مبذول کنید(حالم به هم میخوره از این ادبیات) که بحث باید به اندازه ی کافی داغ باشه...در حدی که تا (...)؟ تا نوک دماغ طرف رو بسوزونه... در اینجاست که قربانی حواسش کاملا" به موضوع منعطف میشه و کار ما از این لحظه آغاز میشه...البته بعضی وقتا میشه فرد رو عصبانی کرد که با اینکه بد رغم جواب میده ولی اصلا" توصیه نمیشه، چون ریسک کتک خوردنش بالاس...البته آخر کار قبل از اینکه ضایع بازار بشه به طرف اینجوری اطلاع میدادم...مثلا" میگفتم آقای دکتر X ...از شما که باید الگوی ما باشی بعیده...قبلا" یکی باز میکردن یه مشت موی بیز بیزی میریختن بیرون نشونه ی مردونگی باشه...شما چی حالا؟؟؟نه یکی، نه دوتا،4 تا دکمه باز کردی...

خلاصه یه روز با چند تا از بچه های نشریه دم در کلاس وایساده بودیم...اونا مشغول بحث و من مشغول انتخاب قربانی...یکی از بچه ها اون روز کت شلوار پوشیده بود...تریپ بلک اند وایت...خوشتیپ کرده بود حسابی...منم شده بودم اینجوری...دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم...دکمه ها رو  یکی یکی رفتم پایین تا دیگه خیالم راحت شد...آخه رسیدم به کمربند... تا اومدم بهش بگم یه دفعه یه نیمچه چرخ زد و بهمون گفت:"بچه ها الان میام...یه لحظه"... منم اینجوری مثه فیلم هندیا:"ننننررررررووووو"... اما فایده نداشت...

دیدم وای...داره میره سمت یکی از دخترا...چشامو بستم، دعا کردم خواب باشه...اما نه!!!خدا خدا میکردم بپیچه بره یه گورستون دیگه اما صاف رفت سراغ یکی از دخترای کلاس که به تازگی با تیم والیبال قهرمان شده بودن تا درمورد مصاحبه صحبت کنه...از این به بعدش رو به صورت فریم فریم میزارم:

دست و پام یخ کرده...دوستم سر صحبت رو باز کرد...دختره چشاش 4 تاشده بود...دوستم با اعتماد به نفس کامل داشت مسئله رو تشریح میکرد...من تو فکرم این مجسم شد که دختره فکر کنه جریان شرط بندی، یا مسخره بازیه، شارقی بزنه تو گوش دوستم...من پشت سر دختره، رو به دوستم شکلک در میارم و بالا و پایین میپرم...کل ملت دانشجو انگار دارن میمون سیرک رو نیگا میکنن منو با تعجب دید میزنن...دختره هی گوشه ی لبشو گاز میگیره که مبادا بخنده...من به مرحله ی بال بال زدن رسیدم و نزدیکه خودمو ج(...)؟ جلوش دار بزنم...نه خیر، دوستمون محو گفتگو شده....صحنه ی آخر:من دیگه بی خیال اطلاع رسانی شدم، دارم از دیدن اون صحنه لذت میبرم…اما خدایی خیلی نجیبه پسره...چون وقتی بهش گفتم خیلی کولی بازی در نیاورد...تازه گفت:"پس بگو...دیدم دختره هی سعی داره فاصله ش رو باهام کم کنه...نگو میخواست Face to Face شیم که مثلا" من نیگام به دکمه های بازت نیفتاده..."

پ.ن۱:به دنبال ابراز ناباوری از طرف دوستان وبلاگی که در کامنتهاشون مشهوده، بر آن شدم این پی نوشت رو بیفزایم...باور کنید اینقدر این حرکت رو انجام داده بودم که خیلی تیز شده بودم این آخرا...اینم بگم تا جایی دوستان از این رفتار متحمل ضرر شده بودن که دیگه این آخرا طرف هرکی میرفتم برا صحبت اول دکمه هاشو میچسبید...تازه یکیشون پیرهن بدون دکمه، از این نصفه زیپا پوشیده بود هی خنده های شیطانی میزد و به ریش ما میخندید... گفتم ریش، اتفاق"ا یه مدت از این بزی ها گذاشته بودم، یکی از این بچه ها میگفت شبیه بچه خرپولای عرب میشی...حالا نمیدونم تعریف کرد یا فحش داد...

پ.ن۲:یوهووووووووووووووووووووووو
اطلاعیه ی شرکت آبی دل رختشو به دنبال مشاهده ی اجناس تقلبی با نام این شرکت در وبلاگ نسرین گودزیلا:
مشتری گرامی!!! از این پس آبی دل را در بسته بندی جدید با نشان استاندارد تخم مرغ طلایی(میگ میگ...ووویییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژ سابق) خریداری کنیدو از خریداری این محصول با مارک میگ میگ وووووونگ خودداری نمایید...
یه خبرنگار:خانم..ببخشید...آبی دل جایزه هم داره؟؟؟
مشتری:(یه نیم نگاهی به بسته میندازه اول،بعد میگه):نویدونم...فک نکنم...من آبی دل رو برا کیفیتش میخرم...
آبی دل...با صرفه...
میگ میگ....وووییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

خبر فوری:پس از کسب اجازه از مرد کت شلوار پوش دکمه باز، تصمیم به معرفیش گرفتم...و اون کسی نیست جز مامور مخصوص حاکم بزرگ، گل پسراحترام بذارید؛بله،من دکمه های گل پسر رو بازیدم...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 18:18  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

شلم شوربا(ورژن 2) !!!

۱.دانشگاه اصفهان با درخواست مهمانیم موافقت کرد...احتمالا" انتقالیم هم درست میشه...اما چیکار کنم با دلم؟؟؟ کلاس به این باحالی، دوستای صمیمی، اون همه خاطره...

۲.یادمه زمانی که مهد کودک میرفتم، یه روز تو سطل خیاطی مامانم یه سوزن شکسته پیدا کردم...بردمش مهد...زنگ استراحت بچه ها رو جمع کردم دور خودم و بعدش یه مورچه از رو زمین برداشتم...بله دیگه...این شد که مورچه بخت برگشته شد اولین مدل آمپول زنی من...حالا جالب اینکه دو تا از دخترا با دستمال خیس، محل مورد نظر که باسن جناب مورچه باشه رو مثلا" ضد عفونی کردن...

۳.زمان دبیرستان باید تو راه مدرسه دو تا اتوبوس سوار میشدم...یکی از ایستگاه ها مجاور یه دبیرستان دخترونه بود...پس کل کل بین ما و اونا اجتناب ناپذیر بود...تازه فکرشو بکن با پیش دانشگاهی میشد 4 سال که قیافه های تکراری همدیگه رو تحمل میکردیم و یه عامل نفوذی اطلاعات حیاتی ما رو به جبهه ی دشمن منتقل میکرد...یه روز منتظر اتوبوس بودیم...من و دوستم مهدی...ایستگاه مملو از دختر و البته تعداد اندکی پسر...تا اتوبوس اومد همه رفتن سوار شن...من هم اومدم از رو لبه ی جدول رد شم که جدول کوربازی در اورد، پام در رفت و... بد نبینید الهی...... به طرز فجیعی خوردم زمین...فجیع میگم، فجیع میشنوی... چون مثه فیلما دو تاپام رفت هوا و به فجیع ترین شکل ممکن با (...) خوردم زمین (جای نقطه چین میشد معادل های مودبانه قرار داد اما زیبایی واژه ی اصلی رو دیگه نداشت)... فکر کن...یه اتوبوس پر آدمایی که صورتشونو چسبوندن به شیشه تا بهتر ببینن، دارن هرهر کرکر بهت میخندن...

دوست باوفا مهدی رو بگو...به جا اینکه بیاد دست منو بگیره یه دستش به دلش دست دیگه ش به سرش، داره میگه " ای خدا مردم بس که خندیدم"... منم همونجور روی زمین از شدت عصبانیت داشتم میخندیدم...

پ.ن۱: ببخشید اگه این چند روز حالم میزون نیس...هرچقدر زور زدم طنزش کنم نشد...نمیدونم چه مرگمه...تند تند آپ میکنم حالم بهتر شه، اما انگار نه انگار...

پ.ن۲:حتما" یه سری به پست فرشته ی بستنی خور شوکول خانم بزنید...امروز حداقل به این بهانه کلی خندیدم...باحاله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 18:55  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

یانی...Yanni

دو ماه بیشتر نیست که DVD کنسرت 2006 یانی رو از دوستم گرفتم...خیلی عقبم نه؟؟؟ تو این مدت بیش از ۲۰ بار (واقعا") دیدمش...آهنگای زیبا و دلنشین... صدای گرم و گیرا ...و از همه مهمتر طرز فکر قشنگش... تاکید یانی بر انتخاب اعضای گروهش از سراسر دنیا ناشی از همین طرز فکره...

یانی

یه نگاهی به ملیت اعضای گروهش بکنید:

یانی.................کیبورد، پیانو،.................یونان

پدرو................فلوت، ساکسیفون..........ونزوئلا

ویکتور اسپینولا...........چنگ...................پاراگوئه

مینگ فریمن.............کیبورد....................تایوان

حسین جفری.........گیتار برقی..............سریلانکا

سایاکا کاتسوکی..........ویولن..................ژاپن

دن لندروم.............همر دولسیمر..............آمریکا

والتر رودریگز..............پرکاشن.................پورتوریکو

سامول یروینیان...........ویولن...................ارمنستان

با ورود به سایت با این جمله ی یانی مواجه میشید...

صدای انسان بهترین وسیله برای بیان احساساته که تا به حال برای بشر شناخته شده...و میتونه مقدار قابل توجهی احساسات رو آزاد کنه...

چقدر زیباست که تو خیل جمعیت، چند نفر چینی، هندی وآفریقایی در کنار بقیه دارن از آهنگها لذت میبرن...این معجزه ی موسیقیه...زبانی جهانی که برای فهمیدنش نباید حتما" اروپایی باشی، سفید پوست باشی یا جهان سومی نباشی...اونجا هیچ کس دیگری رو تروریست، برده، کافر یا غاصب خطاب نمیکنه...

هر وقت به یاد این میفتم که این مرد قرار بوده به ایران بیاد و تو تخت جمشید کنسرت اجرا کنه ولی آقایون اجازه ندادن، احساس دلزدگی و ناامیدی عجیبی نسبت به آینده تو دلم جا خوش میکنه...متاسفانه از درکشون خارجه که این میتونست یه تبلیغ مثبت برای ایران باشه...برای شناسوندن فرهنگ(اگه دیگه چیزی مونده باشه) و تاریخ ایران...اما نه...

اشتباه کردم...اینا با ایران، تخت جمشید و پاسارگاد بیگانه اند...چون آمریکا فیلم 300 رو ساخته بود، خشایار شاه شد قهرمان...اما...بی خیال!!!

این برام افتخاره که یه ایرانی، یعنی شهداد روحانی تو گروه یانی بوده...تا جایی که تو کنسرت آکروپلیس رهبری ارکستر رو بر عهده داشت...

من عاشق شخصیت پدرو هستم...استاد در فلوت و ساکسیفون...شاد و پر انرژی...تو یه صحنه حتی در حال زدن فلوت میخنده که خیلی جالبه...تو کنسرت گوگوش هم فلوت میزد...فامیلش به فارسی سخته بنویسم...Pedro Eustache اهل ونزوئلا...

Pedro Eustache Dan Landrum_Hammer Dulcimer

نکته ی دیگه اینکه یه ساز هست به اسم Hammer Dulcimer...خیلی شبیه سنتوره...تو عکس دن لندروم رو در حال نواختن این ساز میبینید...

و حالا نکات جالب در مورد یانی برگرفته از سایت مجله ی بین المللی موسیقی:

در سن 14 سالگی به شنا علاقه مند میشه و حتی رکورد ملی یونان رو میزنه.

فارق التحصیل از مشهورترین دانشگاه روان شناسی دنیا یعنی مینسوتای آمریکا.(قابل توجه ساراناز)

در ابتدا در حالی آهنگ میساخت که حتی قادر به خوندن ساده ترین نت ها نبود و از رسم الخط ابداعی خودش استفاده می کرد.

معتقده در سالهای اخیر به جز محمد رسول الله، عیسی مسیح، دکتر ژیواگو و چند قطعه ی دیگه، اثر جالب توجهی نشنیده.

هم اکنون شهروند آمریکا به حساب میاد...

و درنهایت مقایسه چهره ی قدیم و جدید یانی:

یانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/19ساعت 18:41  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

ته مونده های سفرنامه!!!

۱.دو روز پیش نوه ی داییم به دنیا اومد...سامیار...ماشالا چقد خوشگله...بور...چشم آبی..دلمان برای دیدنش قیژژژژژژژ میرود...

۲.تهرون که بودیم خانواده کلهم اجمعین رفتن کنسرت همایون شجریان...خویه هاااا...اما نمیدونم چرا...هر کار میکنم تو کتم نمیره سنتی...خلاصه ما(من-سجاد-سینا-آرش-پوریا) دیدیم که دندون کباب خوری نداریم(دوست داشتم اینو بگم،اصلا" ربطی نداره،خودتو اذیت نکن)...این شد که رفتیم شهربازی...

تو راه دو تا کراکی رو دیدیم، حتی ازشون فیلم هم گرفتیم...یارو همچین پکی به سیگار میزد انگار داره از معشوقه ش...

رسیدیم بلاخره...2 الی 3 بار رنجر،ترن،قالیچه،رودخانه ی وحشی،چرخ وفلک و آبشار...

دور دوم رنجر یه 4 تا از این دخترای ایییییییییشششششش... از این دختر لوساااا اومدن با یارو مسئول رنجر کل انداختن...الکیااااااا...میترسیدن مثه چی...ما هم طبق معمول آخر نشستیم...یارو هم برا اینکه حال دخترا رو بگیره 4 بار، هر بار 8-7 ثانیه برعکس نگرمون داشت...بعدشم 6 دور تند چرخوندمون...

تازه سینا و پوریا یه بار دیگه رنجر سوار شدن...دیگه دور آخر من وایساده بودم کر کره خنده به قیافه ی سینا...پیاده که شد گفت: اگه یه دور بیشتر چرخیده بود بدنه ی رنجر و لباس ملت و فضای سبز و ... رو مورد عنایت قرار میدادم....

تو قالیچه که نشسته بودیم قرار گذاشتیم آهنگ پارمیدا رو بخونیم...یه زن و شوهر کنارمون نشسته بودن...جالب اینکه زنه به پوریا میگفت: آقا بهش(شوهره) بگو ترس نداره، آخه چرخ و فلک سوار شده قبلا"...زنه تا اینو گفت پوریا نیششو بازکرد تو روی یارو داشت میخندید...وقتی شروع به گردش کرد سجاد با اشاره شوهره رو نشونم داد...وای... هیچ وقت این صحنه یادم نمیره...واقعا" لکه ی ننگی بر تاریخ مرداس...یارو خودشو جمع کرده بود(طوری که فک کنم حجمش نصف شده بود) و چشاش رو به زور رو هم فشار میداد...وای ...منو سجادو میگی بی خیال پارمیدا شده بودیم...دلمونو گرفته بودیم و از خنده هی فر میخوردیم...جالبتر اینکه خانمش علاوه بر دست زدن پا هم میکوبید و با ما پارمیدا رو میخوند...

راستی در بدو ورود گیر یکی از این شانسیا افتادیم...همه ش عروسک کوچیک و منچ و جاکلیدی برنده شدیم...البته من سه هزار تومن برنده شدم، البته با چهار بار بازی...(4000=1000×4)..آخرش همه مون یه عروسک کوچولو(از این راسو خوشگل خوشبواااا) داشتیم...یه جا نشسته بودیم...دیدم یه بچه 4-3 ساله تریپ فشن، گوگولی و تو دل برو نزدیکمون داره بازی میکنه...منم عروسکه رو فشار دادم یه بوقی زد...شاخکای پسره یه تکونی خورد...عروسکه رو گرفتم سمتش...چشاش برقی زد...اومد گرفتش و قند تو دلش آب شد...آخر سر هم بغلش کردیم باهاش عکس گرفتیم...بابا مامانش یه ذوقی کرده بودن...

۳.آهنگو حال میکنین؟؟؟خیلی جواته، نه؟؟؟ فعلا" این باشه تا مجنون لیلی رو بزارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 23:52  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

بمب خبری آبی دل...

یوهوووووووووووووو

۱.چندیست ملیجک مخصوص دربار(شما بخونید آبی دل) بسی مشعوف گردیدندی...زیرا سلطان ساها و وزیر دربار(اسپیدی السلطنه) به همراه وزیر جنگ(سودابه وروجک بانو) وبه تازگی وزیر ارشاد(زهرا بانو)که با تمام قوا در جهت نابودی اینجانب(شایدم اونجانب) بسیج گردیدندی، نه تنها به این امرنائل نیامدی بلکه سوتیهایشان همی مازاد گردیدی....(آخه چند تا به یکی؟؟؟)

و اینک جدیدترین سوتی سلطان ساها:

عمامه یه رو...شایدم دو رو...

(فکر کنم قرار بوده بنویسه علامه یه ور، نوشته یه رو)

در اینجا اندکی از تمهیدات بارگاه سلطان ساها در جهت تخریب ملیجک اعظم ذکر گردیدندی:

ا. همه گونه سلاح از قبیل تانک و لنگه کفش و قص علی هذا...

ب. پرداخت انواع رشوات(ج مکسر رشوه) از الباس ملون گرفتندی تا اشرفی و حتی یک سال اینترنت رایگان...

ج. نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی...

به دنبال این تهدیدات ملیجک  اعظم تهدید کردندی طیاره به ساختمان تجارت جهانی ساها کوبوندندی...

ملیجک اعظم شعری خطاب به سلطان ساها از خود در وکردندی...

ای که تویی شاه به میدان بلاگفا.........دان که منم آخر رندان بلاگفا

گر تو پله باشی و استاد به فوتبال........هیچ نترسد زتو زیدان بلاگفا

در پایان از شما خواهش کردندی اینجا را فشردندی و با گذاشتن نظرانه(کامنت) در حمایت از ملیجک، وی را در جنگ با اشراف و سلاطین همراهی کردندی...

۲.چندیست در جعبه ی تماشا(همان تلفیزیون فرنگی) پیکارهای دست-گردانه(والیبال) و دست-سبدانه(بسکتبال) را به نظاره همی نشستمی...در بدو امر گوشهایمان اصوات نازک و لطیفی در میان نعره های رجال تماشاچی همی شنید...التفاتی ننمودیم به گمان آنکه گوشهایمان گرفتار مرض گردیدندی...اما باز آن اصوات و باز و باز هم...آری...این اصوات از آن نسوان (ج نساء) باشدی...گرچه جایگاه آنان به طریقی هوشمندانه در پشت دوربین ها تعبیه گشتندی تا توسط ملت رویت نگردندی اما باز جای بسی خشنودیست که این قشر نیز از اندک توجهی بهره مند گردیدندی...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 21:18  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

شلم شوربا(ورژن 1)!!!

۱.دیشب زنگ زدم به دوستم...وقتی صداشو شنیدم جا خوردم آخه هنوز قیافه و صدای 8 سال قبل تو یادم بود...مثل قدیما خجالتی...تقریبا" همش من صحبت میکردم...اون موقع ما دوتا شاگرد اولای کلاس بودیم...نمیگفت چی قبول شده...با هزار زحمت فهمیدم ریاضی کاربردی اصفهان می خونه...خلاصه قرار شد عکسای منو تو کلوب ببینه و عکسای خودشو برام میل کنه...

۲.تو جشن تولد سجاد(خاله پسر) که دو هفته ی پیش برگزار شد یه نقشه ی شیطانی به کله م زد که گند زدم تو مراسم...چی؟؟؟ با یه اشاره به آرش (نوه ی خاله) و سینا (داداش سجاد)، بعد از مراسم فوت کنون کیک، سه نفری هوار شدیم سر سجاد و در میان هوارهای عده ای از حضار و بهت بقیه ی حضار و دلخراشتر از همه التماس های خودش، صورتش رو با کیک یکی کردیم...ملت همه شده بودن اینجوری...بقیه هم اینجوری...یه عده هم که دلشون رو برای کیک صابون زده بودن اینجوری...

۳.آمار بازدیدای وبلاگو که نگا میکردم، دیدم 2 روز پیش دو تا ورودی از طریق سرچ گوگل دارم...با هزار امید و آرزوی آمیخته با کنجکاوی دنبال واژه ی سرچ شده گشتم... دیدم بوق بوق...ای بابا...این همه واژه ی قشنگ تو این وبلاگ هست، عشقولانه، پزشکی، ارزشها، تحول اقتصادی ...حالا به من چه ربطی داره یارو واژه ی مستهجن مورد نظرش رو اشتباه تایپ کرده؟؟؟

۴.دیدم روزه اید...گفتم حیفه صحنه ی آب خوردن مورچه رو نبینید...

صحنه ی افطار مورچه

۵.یه داستان کوتاه میگم براتون...یکی بود یکی نبود...توی شهر زیبای بلاگفا یه پادشاه تپل و خوشتیپ وطناز زندگی میکرد به اسم سلطان ساها...تو کار سوتی گرفتن از خلق...از ورزشکارا و سیاسیون گرفته تا هنرمندا و خلق عادی...خداییش زبان طنزش حرف نداشت...راستی عشق جوات خیابانی هم بود...اما،اولین و آخرین سوتی عمرش کافی بود تا آبی دل -دلقک مخصوص دربار- زهر خودشو بریزه...

سوتی جناب ساها

بعد از انتشار این عکس، دلقک دربار(ملیجک)، سوراخ موشای شما رو به قیمت خوب خریداری میکنه...بالای فی...هم اکنون محتاج سوراخ موشهای شما هستیم...

پ.ن:جالبه الان که اومدم آپ کنم دیدم ساها با سوتی بچه های وبلاگی آپ کرده...جالبتر اینکه نه اون و نه من از آپ همدیگه خبر نداشتیم...من که کف گیر (ببخشید) کف بر شدم از این رابطه ی روحی...

یه خواهش...هر کی این پست رو خوند بره یه کامنت بزاره برا ساها سوتیش رو بهش تسلیت بگه...ساها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 17:25  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

یادش به خیر...

ماه رمضون پارسال یادش به خیر...تو خوابگاه سه تا اتاق بود که با هم خیلی جور بودیم...۴۱۰،۳۰۵،۳۰۲...هر روز یه اتاق مسئول افطار و سحری بود...3 تا اتاق با هم...هر اتاق 4 نفر..دو نفرمون هم روزه نمیگرفت..............۱۰=۲-۱۲=۴×۳...

التهاب خواب موندن و بی سحری شدن... صدای ساعت...حس مسئولیت...گذاشتن کتری روی گاز و برداشتن قابلمه برای گرفتن غذا...وایسادن تو صف...گرفتن غذا...کشیدن تو ۱۰ تا بشقاب...چای گذاشتن...روشن کردن رادیوی موبایل...شیرینی لحظه ی بیدار کردن بچه ها...۱۰ نفر تو یه اتاق کوچیک دور یه سفره...خنده ی بی اختیار به چهره های پف کرده و خواب آلود...خاموش بودن چراغ ۵ تا از اتاقهای طبقه...گفتگو وشوخی سر سفره..التهاب نزدیک شدن به اذان...رژه ی بچه ها تو راهرو در حال مسواک زدن...اذان...الله اکبر...نماز....خواب...

بیدار شدن راحت...مراعات اساتید با دانشجوها...

دم ظهر یه قلقلک کوچولو منتها الیه مری درمحل تقاطع با معده...بعد از ظهر بی حوصلگی مختصر و یادآوری روزه داریمون به استاد...غروب...تیک تیک ساعت...ربنای استاد شجریان...شیرینی خرما و گرمای چای...یه دل سیر خوردن...تجمع شونصد نفر تو نمازخونه برای دیدن سریال...بی خیال درس...و دوباره...

شب قدر...اتوبوسهایی که دم در خوابگاه انتظارتو میکشن...سر ما خوردگی...آب ریزش و سرفه...هوای خنک...نداشتن لباس گرم...زار زدن کاپشن یکی از اینترنا تو تنت...شوخی بچه ها تو راه...رسیدن اتوبوس به مسجد دانشگاه...ورود...احساس غریبی کردن...تا حدودی خجالت..شروع مراسم...دیدن بقیه که حواسشون به خودشونه...خیال راحت...اشک...درد و دل...سرفه، سرفه و باز هم سرفه...احساس سوزش گلو...نگرانی اذیت نشدن بقیه از سرفه ت...کلافه شدن معاون دانشگاه که پهلوت نشسته...خجالت، خجالت و بازهم خجالت...قورت دادن سرفه هات...زجر...وسطای مراسم...بهتر شدن سرفه هات...تموم شدن مراسم...حس خوب...سبکی...دیدن کسای که فکرشم نمیکردی...نوازش موهات با نسیم خنک...

دوباره ماه رمضون...

الان دیگه حسین و حامد و امین و احمدرضا نیستن...رفتن پاویون...

پ.ن ۱:پست گل پسر به اسم سلام خدا جون خیلی بردم تو فکر...موقع افطار دعا کنیم بچه های فقیر گرسنه نمونن...

پ.ن ۲:دوست زمان راهنماییم بود که گفتم...یادتونه؟؟؟ حالا ایمیل زده شماره تلفنش رو داده...خیلی جالبه برام...هنوز تلفن نزدم...امروز زنگ میزنم ببینم چی میشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 17:30  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

مصائب هنر هفتم!!!

میشه گفت سال 87 تا حالاش سال خوبی برای جامعه ی سینمایی ایران نبوده...فوت ناباورانه ی خسروشکیبایی، از دست دادن مهرداد فخيمي ، فيلمبردار برجسته‌ي سينما و عبدالحسين اسكندري مجري قديمي تلويزيون و راديو ...

 در حالی که خبر بازی گلشیفته فراهانی، فرزند بهزاد فراهانی، در فیلم هالیوودی Body of Lies داشت تا حدودی روی داغ سینمای ایران مرهم میگذاشت؛ خبر ممنوع الخروج شدن گلشیفته دوباره ابر سیاهی رو بر آسمان هنر هفتم گسترد...

گلشیفته فراهانی و لئوناردو دیکاپریو در نمایی از فیلم Body of Lies

گلشیفته که با بازی در فیلم گیس بریده و بعد از اون حضور موفق در فیلم سنتوری وجهه ی خوبی در بین سینما دوستان پیدا کرده بود، قرار بود تا در فیلم هالیوودی دیگه ای بازی کنه.همچنین دو فیلم در حال اکران این بازیگر یعنی "دیوار" و " همیشه پای یک زن در میان است" در خطر توقیف قرار دارن.نمی دونم مسئولین چه فکری کردن؟؟؟چون بازی در هالیوود و در کنار ستارگانی چون دیکاپریو و راسل کرو آرزوی بسیاری از بازیگران در تمام دنیاس که برای خیلیاشون در حد یه رویا باقی میمونه...حالا که یه بازیگر توانای ایرانی به چنین موقعیتی رسیده، کار مسئولان جز ستاره سوزی نام دیگه ای میتونه داشته باشه؟؟؟

اگه این اتفاقات رو در کنار ممنوع الکار شدن محمدرضا گلزار قرار بدیم به این نتیجه میرسیم که هنر هفتم در جایگاه خوبی به سر نمیبره...همچنین مجوز نگرفتن فیلمهای نقاب و سنتوری و راه یافتنشون به بازار سیاه...

و حالا یه خبر جدید:

برای 3 هنرمند نامی سینمای ایران یعنی عزت الله انتظامی، پرویز پرستویی و کیومرث پوراحمد احضاریه ی دادگاه صادر شد. جریان از این قراره که این سه هنرمند با افتتاح یه حساب بانکی قصد داشتن از افراد خیر پول جمع کنن تا بتونن با پرداخت دیه، یه جوان 20 ساله رو از اعدام نجات بدن...به گفته ی بازپرس محترم جرم این هنرمندان "تلطیف احساسات عمومی" بوده تا مردم تحت تاثیر قرار بگیرن و برای یک مجرم وقاتل جانی ملاحظه به خرج بدن...لازم به ذکره این فرد هنگام ارتکاب به قتل 17 سال داشته و قتل هنگام درگیری در یک نزاع بوده...

درنتیجه جرم این 3 هنرمند تلطیف احساسات عمومی  نام داره!!!

یادمه یه نفر 3 سال قبل تو یه دانشگاه قول آزادی رو به مردم داد...

البته مطبوعات هم از این آزادی بی بهره نبودن که توقیف نشریه ی همشهری جوان از اون جمله س...

گل پسر نوشته ی جالبی در این مورد داره با عنوان هدیه ی زیبا که خوندنشو به همه توصیه میکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 20:32  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

سفرنامه 1 ...

یوهووووووو

ممنون از کامنتاتون....جای همتون خالی...

راستش میخوام از اتفاقاتی که برامون تو این سفر افتاده بنویسم...

سه تا خانواده بودیم...خودمون، دادشم و خاله م اینا...راستش تو فامیل با خانواده ی خاله م بیشتر از همه راحتیم...مقصدمون ۴ کیلومتری نوشهر بود...راستش ویلا وابسته به یه سازمانه...در حقیقت یه مجموعه ویلا بود...شب های تابستون طبق معمول اجرای موسیقی زنده داشتن...ما هم که با پسر خاله هامون وقتی جفت میشیم دیگه زمین و زمانو به هم پیوند میدیم...

شب اول و دوم تقریبا" مجلس بی بخار بود...ما یه کم شلوغ بازی در آوردیم که با نگاهای متعجب و بعضا" عاقل اندر گلابی اطرافیا رو به رو شدیم...

اما...شب نیمه شعبان تصمیم خودمونو گرفته بودیم...از اول مراسم دست و جیغ و سوت و... تمام ترانه ها رو هم خوانی کردیم...ملت که انگار یه کم روشون باز شده بود کم کم اومدن تو دور...با آهنگا بچه های ۸-۷ ساله(و آخرای کار ۱۲ ساله) میرقصیدن...یه گروه دختر هم یه طرف دیگه نشسته بودن و رو دور کل با ما افتادن که باعث شد مجلس بیشتر گرم بشه...گروه ارکستر هم که الحق گروه ماهری بودن و (البته اصل کارشون تو مراسمای عروسی بود) همه نوع آهنگ درخواستی میخوندن...ما هم برا در اوردن لج دخترا که از افشین و یگانه و اندی آهنگ میخواستن، زده بودیم تو کار جلال همتی و آغاسی و جواد یساری...اتفاقا" با آهنگ جلال همتی بود که مجلس از دست و سوت رفت تو هوا...ما هم همه ی آهنگارو همخوانی میکردیم و سیامک(خواننده) همش میکروفونو میگرفت جلو ما...آخرشم آهنگ لب کارون و یه آهنگ شمالی خوند تا فستیوال لج درآری ما کامل شه...با آهنگای آخر دو سه تا دختر ۱۲-۱۳ ساله هم بارقص و گرفتن شاباش مجلسو کامل کردن...

بابا اینه...ملت که اولای کار مثه ماست بودن کلی حال کردن...این بودکه نگاهای سرزنش گر کم کم تحسین آمیز شدن...ما هم شدیم رفیق فاب سیامک...

اونم آخر کار قول داد برنامه ی فردا رو با رقص نور اجرا کنه و به کیبورد و پرکاشن، ویولن و فلوت تومبا رو هم اضافه کنه...

فردا شب من و مجید(داداشم) به اضافه ی سینا و سجاد(پسر خاله هام) آماده شدیم مجلس رو بترکونیم...اما...با دیدن گروه دو نفره ی سیامک وا رفتیم...

وقتی پرسیدیم چی شده سیامک بهمون گفت چند تا از مهمونا زنگ زدن حراست کل اون سازمان که آقا بیاین که سیلی خورد...بدویین که دارن ترویج میکنن...

بلافاصله یه فاکس از دفتر مرکزی ارسال شده که از فردا دو نفره باید مراسم رو اجرا کنید، همه ی آهنگا باید مجاز باشن و فقط اجازه دارید دو تا ملودی غیر مجاز بدون خوندن بزنید...ما هم که شب آخری بود که اونجا بودیم حالمون گرفت، بد فورم...اما سیامک با یه شیطونی کرد که یه کم حالمون بهتر شه...آهنگایی رو که نمیخوند فقط یه کلمه ش رو می گفت و ما بقیه ش رو میگفتیم...جالب بود که همه ی کسایی که اونجا بودن یک صدا میخوندن...انگار داشتن یه جور اعتراض میکردن...

نمیدونم...چرا شاد بودن جرمه؟؟؟ چرا خندیدن گناهه؟؟؟ یاد ترانه ی مهرداد و گوگوش افتادم:

آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ما کو؟....سهم ما، قسمت ما کو؟حرمت خلوت ما کو؟

بیرق ما تو نگو، رخت عزا شد.....سهم نسل من و تو باد هوا شد

پ.ن:امروز یه ایمیل داشتم که توش نوشته بود از طریق سرچ اسمم منو پیدا کرده و رفیق دوران راهنماییمهبا خوندن اسمش تازه یادم اومد کیه...خیلی خوشحال شدم...فعلا" جواب دادم ببینم چی میشه...فکرشو بکن...مثه فیلما

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 22:18  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام