تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

خداحافظ...همین حالا...

یوهووووووووو

بچه ها من دیگه خسته شدم

شرمنده این مدت مزاحم شدم...

دیگه نمیتونم باهاتون باشم

ببخشید...

بقض گلوم رو چنگ میزنه

منم آدمم...

دیگه نمیتونم تحمل کنم....

خسته شدم آخه....

باید برم مسافرت....

تا ۱۰ روز نمیتونم آپ کنم...

چی؟؟؟

لطف میکنید بلندتر بگید:

"خیلی لوسی خرچنگ!!!"

نه سارا ناز...اون لنگ کفش حیفه...آخ!!!

ساها...از تو انتظار ندارم...بزارش زمین...آخه بیل چرا؟؟

راستی تو این مدت که نیستم شیطونی، دودره بازی، زیرآبی نکنینااا.

حالا همه با هم...دستا شله هااااا....

میگ میگ؟؟؟

نه...نشد...

اون عقبیا نمیگنااااااا...

آهان...

میگ میگ...وییییییییییییییییژژژژژژژژژ

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 21:17  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

پزشکی بهمن 85 شهرکرد

سال 85 اولین سالی بود که شهرکرد ورودی بهمن می گرفت و تنها سالی بود که تقسیم بندی مهر و بهمن دانشجوها بر اساس رتبه ی کنکورشون بود...برای همین تقریبا" همه تو کلاس هم سطح بودیم...ترم 1 یه استاد روان داشتیم(قابل توجه روانشناسا) که انواع واقسام ناهنجاریای روانی رو داشت...زودرنج، اختلال در تکلم، شکاک بودن و از همه مهمتر توهم فانتزی!!! تا جایی که مثلا" یه جلسه اومد، بی مقدمه به یکی از بچه ها که حتی یه بار هم سر کلاس تیکه ننداخته بود گفت:" توبیا جلو بشین...یادمه جلسه ی قبل خیلی اذیت کردی؛تو بیش فعالی داری!!!" یه جلسه هم یکی از بچه ها باهاش بحث کرد...اونم آخر ترم علاوه بر اینکه خوب نمره نداد هر جا با استادا یا دانشجوها نشست گفت اینا خیلی شرور و تنبلن...

برا همین ترم دو یکی از ترمهای سختمون بود...استادا دیگه با پیش زمینه ی ذهنی میومدن سر کلاس...از ترم قبلیامون میشنیدیم سر کلاسا ازمون بد میگن...برا همین اساتید اون اولای کار بهمون خیلی سخت میگرفتن... شایدم دلیل دیگه ش این بود که اولین ورودی بهمن بودیم وقاعدتا" رتبه مون بدتر از ورودی مهر بود...

این شد که با هم صمیمی تر شدیم...انگار یه پیمان نانوشته بینمون امضاء شده بود تا نشونشون بدیم اشتباه میکنن...بیشتر هوای همو داشتیم...اگه یکی از بچه ها نمره کم میاورد یا مشکلی داشت همه میرفتیم با استاد صحبت میکردیم...این شد که موضعشون نسبت به ما یه کم تغییر کرد...موقع امتحانای پایان ترم که شد، بچه ها گل کاشتن...اولین ورودی شدیم که بیوشیمی 2 افتاده نداشتیم...باور کنید شاخ غول رو شکستیم (آخه گروه بیوشیمی ما خیلی سخت گیرن...این رو اون دانشجوهایی که امسال ترم تابستونه از تمام ایران اومدن شهرکرد و بیوشیمی گرفتن خیلی خوب درک میکنن). بافت عملی هم که ماکزیمم ترم قبلیا 13 بودما دوتا 19 داشتیم...وقتی اینا رو در کنار بد نتیجه گرفتن ورودی های قبل و بعدمون بذاریم، دلیل چرخش نظرات به سمتمون بهتر معلوم میشه...جالب اینه که هیچ کدوممون خرخونی نکردیم و اکثرا" فقط شب امتحان تا صبح میخوندیم...

تازه تو ایام امتحانات هم گیم نت رفتنمون ترک نشد...

این ترم هم بیشتر هماهنگ شدیم...فرقی نمی کرد موقع امتحان کنار کی نشسته بودی، همه به هم تقلب میرسوندن...مثلا" آناتومی عملی همیشه یه گروه اول میرفتن و به محض اینکه نوبت گروه بعدی میشد تمام سوالا رو با روشهای پیشرفته به بقیه میرسوندن (واقعا" روشها متنوع وپیشرفته بود و درصورتی که یکی نمیشد از دیگری استفاده میکردیم)...

میخوام خاطره ای رو تعریف کنم که هنوز با یادآوریش حس خوبی پیدا میکنم...

جریان فیزیک پزشکی رو حتما" میدونید...به دلیل مشکلاتی تصمیم گرفتم درخواست انتقالی بدم و دانشگاه اصفهان هم نمرات زیر 12 رو قبول نمیکرد...منم که شده بودم 10.25 ...برای اینکه دوباره مجبور نشم پاسش کنم چند باری رفتم با استاد صحبت کنم که قبول نکرد...آخرین بار چند تا از بچه ها باهام اومدن... کلی صحبت کردم ولی راضی نشد...دست آخر به بچه ها گفت: شما چرا اومدید...یکیشون گفت: دوستمونه اومدیم صحبت کنیم...استاد با حالت تهدیدآمیزی گفت: من با شما صحبتی ندارم، اگه میخواین 2 نمره از شما کم میکنم بهش(من) میدم و با حالتی پیروزمندانه به من نگاه کرد...یه دفعه همه ی بچه ها گفتن: کم کن...(جدی میگفتن به خدا)

استاد که انتظار چنین جوابی رو نداشت( آخه همشون با این کم کردن نمره می افتادن) مات و مبهوت فقط نگاشون می کرد...

من بی اختیار اشک تو چشام حلقه زد...

یه کم قبل از این جریان اسماعیل (گل پسر) هم رفت دنبال مجوز نشریه و اولین شماره ی نشریه ی سیاه و سفید رو با پول شخصی چاپ کردیم...بیشتر بچه های خودمون کاراشو کردیم...سیاه و سفید با استقبال خیلی خوبی روبه رو شد...

با خیلی از بچه های پرستاری وبهداشت و... رفیق شدیم ...جالبه اونا گهگاه میگن اصلا" به پزشکیها نمیخوریم...

این عوامل باعث شد استادا خیلی بیشتر بهمون اعتماد کنن...زمانی که چند تا از بچه های ورودی های دیگه بهم میگفتن چقدر دوست دارن تو کلاس ما باشن، احساس غرور میکنم...

حالا هر جا که باشم، افتخار میکنم دانشجوی پزشکی بهمن 85 ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 0:37  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

مهمان ناخوانده!!!

یوهوووووووووو

یه روز خسته و کوفته از بیرون اومدم...داشتم لباسمو عوض میکردم...تی شرتم رو که پوشیدم احساس کردم پشتم قلقلک میاد...یه دفعه صدای وز وز اومد...وای... منو میگی، مثه شیربرنج شدم...فک کن...یه زنبور رو کمرت باشه...یه لحظه سبک سنگین کردم...گفتم در هر حال که منو نیش میزنه (البته کلا" زن هاهمشون نیش میزنن، چه بور، چه گیس مشکی)...بزار تلاشمو بکنم... همه ی این فکرا که میگم تو صدم ثانیه از ذهنم گذشتن...تصمیم  روگرفته بودم... طی یک عملیات انتحاری دستمو بردم پشت کمرم... اون نقطه از لباسمو که برامده شده بود گرفتم وبا تمام قوا چلوندم.... خواهشا" خانوما و دوستان 18- بقیه ش رو نخونن.

صدای پق اومد...شایدم چلق... یه لحظه پشتم یخ کرد...گفتم خوب زنبوره کار خودشو کرده...دهههه...مگه قرار نشد نخونید...با شمام...

خوب تونستم برم رو اعصابتون؟؟؟اصلا" ادامه نمیدم....

خوب کجا بودم؟؟؟...آهان...با خودم گفتم نیشم زده...اما آخه...قبلنا" جای نیش درد میگرفت، داغ میشد، نه اینکه یخ کنه!!؟؟تو آینه دیدم لباسم یه دایره خیس شده...در یک حرکت برق آسا لباس رو درآوردم...تازه فهمیدم چه گندی زدم...نگو دوستمون یه سوسک از این قهوه ای گنده ها هست...از اونا بوده...از اونا که مثه خرما میمونن...اما بد جوری لهش کرده بودم...طوری که هیچ دمپایی نمیتونست اونجوری محتویات درون شکمش رو بریزه رو بیرون... اینطور که معلوم بود تازه هم غذا خورده بود وصد البته پیتزا که نمیخوره...معلوم بود لباس و بدن اینجانب مفتخر به چه ماده ای شده بود...

 

معلوم شد اون صدای ویز ویزشم مال اینه که اجداد ایشون از نوع بالدار تشریف دارن که احتمالا" از ازدواج نوع بی بال با سنجاقکی، مگسی، کلاغی چیزی پا به عرصه ی گیتی نهاده اند...

تا اون لحظه به فکر دستم نبودم...آروم بردمش نزدیک دماغم...دیگه ادامه نمیدم(چون تا همینجاشم از قیافه هاتون پیداس به هدفم که متهوع کردن شما بوده دست پیدا کردم)

اشکم در اومد از بوش...یه نیگا به سوسکه انداختم...هنوز شاخکش تکون میخورد...البته یدونه ش...چون اون یکی احتمالا" به همراه دو تا دستش هنوز به بدنم چسبیده بود...

اون یدونه هم از تکون خوردن وایساد...به قول شاعر: اما اونم چشمه ای بود که خشکید...منظره ی پشتم کاملا" برام قابل تصور بود...مثه یه کیک خامه ای که رگه هایی از شکلات به طرز ماهرانه ای روش کشیده شده...البته اصلا" توصیه نمیکنم....

هیچی فقط بگم تا سال بعد روزی هوار بار(حدودا" میشه شونصد و اندی) میرفتم حموم...فکر کنم ادکلنش رو نامزدش از ناف پاریس براش اورده بود...چون هیچ عطری افاقه نمیکرد... نه اینکه خیلی بو بده...اما خوب دیگه...یه کم وسواسم اومده بود سراغم...اما به جون خودم جنس سوسکه حرف نداشت...چون تی شرتم پس از شسته شدن هنوز لکه روش مونده بود...درست مثه صحنه ی قتل ها هست که دور جسد خط میکشن...هووجوری...

تا یکی دو روز بعدش با دست راستم به هیچ خوراکی دست نمیزدم...حق بدید!!!نازک نارنجی نیستم...اما اینکه سوسکه رو تو دستات بچلونی؛ بعدشم محتویاتش مثه شکلات مغزدار از بین انگشتات بزنه بیرون...

با تشکر از نیلوفر که با پست سوسک کشی این خاطره ی مشمئزکننده رو یادم اورد...خوندنشو به همتون توصیه می کنم...

 

پ .ن: استقلال بد جوری درو کرد ابومسلمو...به امید روز بعد از داربی که با عکسا و فیلمای برد استقلال بیام آپ کنم....

استقلالاستقلالاستقلال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 2:18  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

کلوب؛سایتی برای تمام فصول...

زندگی دوم...با شنیدن این عبارت چی به ذهنتون میاد؟؟؟

جامعه مجازی ایرانیان(Iranian Virtual Society)...این چی؟؟

 

باید بدونید اینها در واقع، شعارهای برترین وبسایت سال 1386 ایرانه؛سایتی با بیش از نیم میلیون کاربر!!!آمار خیره کننده ایه، نه؟؟؟

شاید در آینده ی نه چندان دور، برای اینکه با شما آشنا شن(یا برای تحقیق عروسی و...) به جای آدرس منزل، آی دی شما رو تو این سایت بپرسن...اسم این سایت چیه؟؟... کلوب...

کلوب..زندگی دوم...جامعه ی مجازی ایرانیان

اسمش شاید تغییریافته ی Club باشه...شما قراره تو این سایت زندگی کنین، البته از نوع مجازی...امکانات بیشماری برای شما مهیا شده که با عضویت درسایت میتونید از اونها بهره مند شید...

مثلا" میتونید محیطی امن داشته باشید تا با دوستان دانشگاهیتون، بحث کنید و یا مثلا" در مورد کلاه گیس جدید استادتون نظرسنجی برگزار کنید...همچنین می تونید آیکون کلوبتون رو توی وبلاگتون قرار بدید تا مراجعه کنندگان وبلاگ باهاتون بیشتر آشنا شن وحتی باهاتون چت کنن!!!

اینا رو گفتم که تا پایان مطلب همراهم باشید...مطمئن باشید ضرر نمی کنید...

با عضویت و ورود به سایت، شما به صفحه ی شخصیتون هدایت میشید...در اونجا امکانات بی نظیری همچون:

*وبلاگ

*کارگاه نقاشی

*آلبوم عکس

*خاطره نویسی

*فال

*اخبار روز

و... .

همچنین میتونید با وارد کردن اطلاعات علایق، ارتباط(e-mail وتلفن و...)، وضعیت تاهل(خیلی مهمه) و... دوستان زیادی پیدا کنید که با تایید شما در لیست دوستانتون قرار میگیرن...میتونید برای همه پیام بفرستید.... جالبتر اینکه میتونید با اعضای آنلاین چت کنید...

تازه اگه بدونید اینا امکانات فرعی سایته چی میگید؟؟؟

کلوب اصلا" یعنی چی؟؟؟ کلوب در حقیقت نمونه ی بسیار پیشرفته ی چت روم های یاهو مسنجره...شما میتونید بین هزاران کلوب متنوع (مثلا" استقلال، نماز، دانشجویان پزشکی، مهران مدیری!!!) جستجو کنید و تو هر کدوم دوست داشتید عضو شید...بعد تو بحثای مختلف اون کلوب شرکت کنید، تبادل اطلاعات کنید، درنظرسنجی شرکت کنید و... .مثل کاری که من واسماعیل کردیم؛یه کلوب ساختیم به اسم پزشکی بهمن 85 وتمام بچه های کلاسو توش عضو کردیم...حالا بحثای داغی تو کلوبمون گذاشتیم و هر کاری رو به رای گیری میذاریم...مثلا" کجا اردو بریم، کدوم استاد خنده دار تره و....

شما در حقیقت با ایجاد کلوب، مدیر اون میشید وتمام تنظیمات زیر نظر شماست...مثلا" میتونید عضویت رو منوط به تایید خودتون بکنید و طوری باشه که بحثها فقط برای اعضاء قابل رویت باشه...به این میگن امنیت!!!

 

جالبه مثل جامعه ی واقعی، تو کلوب کارها با پول انجام میشه...اما از نوع مجازیش...واحد پول کلوب به جای ریال، کروبه...هر کروب معادل یک ریاله...راههای زیادی برای افزایش کروب دارید...مثلا" با هر ورود در روز 25 کروب بهتون اضافه میشه...

ویژگی مهم دیگه اینکه اگه سوالی دارید، میتونید در قسمت پرسش و پاسخ وارد کنید تا کابرای دیگه بهتون پاسخ بدن...

و در پایان دو نکته:

پلیس کلوب

1-محیط کلوب، محیطی کاملا" اخلاقیه وتوسط پلیس کلوب به طور مداوم کنترل میشه...اما به این معنی نیست که آزادی تو اونجا وجود نداره... کاملا" برعکس...بحثهای سیاسی و... به طور کاملا" آزاد برگزار میشه وپلیس کلوب کسی نیست جز مدیریت سایت که کاملا" شخصیه...اهمیت پلیس کلوب مخصوصا" بعد از دوبار فیلتر شدن سایت بارزتر شده...

2-عضویت در سایت هنوز همگانی نشده، پس اگه تمایل به عضویت دارید یه e-mail برام بفرستید تا دعوتنامه رو براتون بفرستم...

e-mail: dr.abidel@gmail.com

پ.ن : دوستان خوبم؛ببخشید ناراحتتون کردم.ایشالا در خدمتتون هستم...تا همیشه 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 17:36  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

تهوع آور..مثل فیزیک پزشکی!!!

یکی از حال به هم زن ترین کلاسایی که داشتم، فیزیک پزشکی بود...اصولا" از مبحثش که خوشم نمیومد...حالا ساعت 8 صبح بودن کلاس تو یه روزی که 8 ساعت یه کله کلاس داری رو بهش اضافه کن... استادتونم تازه از فرنگ برگشته باشه و تو هر 4 تاکلمه که میخواد حرف بزنه، 40 بار طپق (تپق؟؟) بزنه...این  شد که از جلسه سوم کم کم زدیم تو کار جیم...اواخر کار، کلاس تقریبا" با 7 نفر تشکیل میشد...یه روز ساعت 10 که رفتیم دانشگاه، خبر رسید استاد کفری شده و حضور غیاب کرده و کلی خط و نشون کشیده...آقا هفته ی بعد به هر جون کندنی بود با  سینا مرام گذاشتیم رفتیم سر کلاس...تا بقیه راحت بخوابن...

یه 10 نفری میشدیم...تازه همه بچه های کلاس خودمون نبودن...3 تاشون ترمک بودن...من و سینا که کلافه شده بودیم...دیگه بازی موبایلم جواب نمیداد...حالت تهوع پیدا کرده بودم...آخه با حرف زدنش داشت پتک میزد رو مخ نیمسوز ما...بلاخره کلاس تموم شد و از شانس بد ما حضورغیاب نکرد...منم هفته ی بعد با خیال راحت خوابیدم... البته شب قبل از بچه ها قول گرفتم که اونا برن سر کلاس...ساعت 8.30 یکی از بچه ها که خوابگاه نداشت زنگ زد که پس کجایید؟؟ تو کلاس 5 نفرم نیستیم!!!

ای جان!!!! یه بار با طناب پوسیده بچه ها رفتم تو چاه...طنابشون پاره شد با مخ خوردم کف چاه...خلاصه...دوباره حضور غیاب و تهدید...

نوبت امتحان میان ترم که رسید غیر از دو نفر، بقیه نخونده رفتیم سر جلسه و شانسی زدیم... هی روزگار...تو شانسی زدن هم شانس ندارم...شدم 0.36 ...یکی از دوستان لطف کرد و با 0.125 نذاشت مینیمم شم...

شب امتحان فهمیدیم که بر خلاف اساتید قبلی، این یکی از کل کتاب امتحان میگیره...بله...دقیقا" 450 صفحه!!!

منم که دپرس شده بودم اسیدی به خاطر مسائلی!!! 30 صفحه از رو کتاب خوندم...16 صفحه از یه جزوه ی بی سروته 80 صفحه ای... و یه فصل از رو ضروریات شب امتحان...راحتتون کنم یعنی کشک...

شبم هر چی بچه ها میگفتن بخون، جوابشونو ندادم...گرفتم خسبیدم...خیلی از بچه ها تا صبح بیدار بودن...

سر جلسه که رفتم تو ریلکس ترین حالت بودم...استاد اومدبا خنده ای مرموز(که یعنی یه آشی پختم که عرق نعنا هم افاقه نمیکنه)...شروع به صحبت کرد...7 صفحه امتحان،70 تا تست،3 تا تشریحی،سوالاتم از 6گزینه تا 11 گزینه ای...

ای خدا...2 نمره که از میان ترم پرید...3نمره هم که تشریحی پرید...11 گزینه هم که عملا" احتمال شانسی زدن رو صفر کرده بود...

بر خلاف همه ی امتحانا بی خیال تقلب شده بودم...اصلا" حالم نرمال نبود آخه...برگه ها رو که داد شروع کردم..از مبحث رادیوگرافی و مزخرفات متعلقه بیشترین سوال رو داده بود که من از خوش شانسی فاکتور گرفته بودمش...70 دقیقه وقت داشت...

10 دقیقه که گذشت بلند شدم برگه رو بدم...گفت بشین...سوال نداریم!!!...گفتم برگه رو میخوام بدم...یه نگاه عاقل اندر گلابی بهم کرد و نزدیکم اومد...برگمو گرفت و گفت: وایسا ببینم همه صفحات رو داری؟؟؟

وقتی خیالش راحت شد با تعجب گفت خیلی راحت بود؟؟؟ منم  یه نیشخند تحویلش دادم(یعنی خودتی)...گفتم خیلی...اومدم بیرون...

وقتی شنیدم  دوستام 8 تا 9 اوردن خیلی بهشون حسودیم شد...خوش به حالشون...پاس کردن...

فرداش رفتم دفترش...برگمو که دیدم نزدیک بود پس بیفتم...10.25....یوهووووووووو...از خوشحالی نزدیک بود بپرم رو کول استاد...به خدا هنوز که هنوزه نمیدونم چه جوری پاس شد...البته خیلی دعا کردم...در نهایت 9 نفرمون افتادن و ماکسیمم شد 13!!!

اما حال کردم...خورده بود تو پوز استاد اساسی...میگفت شدی 9.8 بهت دادم 10.25...حرص تو چشاش موج میزد...اگه میتونس حتما" مینداختم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 22:17  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

دل درد ۲...جهان پهلوان رضازاده...

۱.چه روزای خوبی بود...با زدن رکورد دنیا اشک تو چشام حلقه زده بود...انگار رستمی که هیچ وقت برام  ملموس نبود حالا برام عینیت پیدا کرده...اما...چرا به این زودی؟؟؟پهلوان حسین رضازاده...با تشکر از وبلاگ حامد...http://hamedsoly.blogspot.com

شنیدم وزنه زدن برات ضرر داره...نمیدونم...شاید پسر قهرمان ایران رو چشم زدن...دلم گرفت...آخه هرکولمونه...شایدم نه...رستممونه...

بهش میگم مرد...یاد قهرمانیات تو ذهنم حک شده...تا همیشه..یاد اون لحظه که گریه کردی...انگار مرد هم میتونه گریه کنه...انگار شونه های کوه هم میتونه بلرزه...

پرچم ایران روی دوشت به حق برازنده تر از ردای پادشاهان بود...

پسر ایران...حسین رضازاده....ازت ممنونم

۲.برادرزاده ی عزیزتر از جان طی مکالمه ی تلفنی ابراز کردند: هوا اینجا ولرمه!!!(ای جان...قند و نبات... عسل عمو)

ساعت ۳ بعدازظهر.....دررررررررینگ...درررررینگ....بله...سلام....تویی ارسلان....آره(طبق معمول با بله میونه ی خوبی نداره)...چرا یواش حرف میزنی؟؟؟...آخه بابا خوابه....مامان کو؟؟؟....رفته کلاس...بزار ببینم، کی برات شماره گرفته؟؟؟...خودم!!!...چه جوری؟؟؟...ببین ۴ رو که میگیرم خونه شماس!!! ۱ هم موبایل باباس، تازه عمو، یاد گرفتم تا ۱۷ بنویسم...ای جان تو وروجک ۵ سالته؟؟؟

حالا درسته که زمان ما تکنولوژی اینقد پیشرفت نکرده بود، اما خودمونیم اینقدم هوش نداشتیم دیگه... با دیدن بچه های امروزی یه نمه حس خنگول بودن میاد سراغم...

۳.یه سوال از وزیر مخابرات:

آقا اجازه؟؟؟

این ارزون کردن پیامک وطنی وگرون کردن نوع اجنبی، چقدر تا حالا به فرهنگمون کمک کرده؟؟

۴.یه سوال دیگه از وزیر:

اجازه آقا؟؟؟

این تغییر نرخ پیامک، چقدر تا حالا به جیب مخابرات کمک کرده؟؟؟

۵.

کی جواب درد بی درمون من پیدا میشه؟؟؟کی میشه،کجا میشه،که من آروم بگیرم؟؟؟

  از تموم دار دنیا تو فقط مونده بودی...تو فقط دلخوشی من توی زندگی بودی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 21:35  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

دل درد یا درد دل...

سلام

۱.آقا مگه کسی مجبورتون کرده برا قطع برق برنامه بدید؟؟؟مثل بقیه کارا اگه همینجوری ییهو برق می رفت کسی چیزی نمیگفت....شب قبل ۱۰ تا ۱۲ ظهر طبق برنامه رفت....ساعت ۱۰ شب هم زارتی زدن خاموشی...امروزم تو برنامه زده قطع برق ساعت ۶ تا ۸بعداز ظهر...دیدیم نرفت...ایول مرام... بابا معرفت...اما نخیر...ساعت ۱۰ شب که شد فرتی زدن خاموش کردن...۴ ساعت در روز

۲.در یک عملیات محیرالعقول زدیم Contact ها رو پاکیدیمببند نیشتو!!!گند زدی، می خندی؟؟؟آخه (ببخشید) کرمش که میگیره ور بری به گوشیت اینا رو هم داره دیگه...حتی یه بک آپ هم ازش داشتم که اونم نیست شد...

۳.

لحظه ای با من باش، تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم***از تو شعر و قصه و ترانه ای سازکنم

شعری هم صدای بارون، رنگ سبز جنگل وآبی دریا***قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق عاشقای دنیا

از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا***کوچه پس کوچه ی شهرُ، با خیالت پرسه زد تا مرز فردا

لحظه ای بامن باش....لحظه ای با من باش

۴.مزاحمت یاهو مسنجری ندیده بودیم که رویت کردیم...

فعلا" تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 1:59  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام