عشق آبی...
وقتی باهاشونی احساس خوبی داری...فکر اینکه دست کم 40 هزار نفر اونجا برای یه هدف مشترک جمع شدن...شور عجیبی تو جمعیت موج میزنه...
تو فروردین بود...بازی برگشت استقلال پرسپولیس...خوب یادمه...ساعت ۵.۳۰ از خواب بیدار شدیم... جالبه من که صبح ها ساعت ۱۰با جون کندن بیدار میشدم اون روز با یه اشاره ساعت مثل فنر پریدم... کلا" ده نفری میشدیم...۳ تا پسر خاله و بقیه دوستامون...ساعت ۷.۳۰ دم ورزشگاه بودیم... اون موقع پشت درحدودا" ۵ هزار نفری میشدیم...من از ۹ نفر دیگه جدا شدم آخه فقط من استقلالی بودم
...طبق معمول چند باری که رفتم، رفتم تو جایگاه ۸...جایگاهی که هوادارای دو آتیشه استقلال اونجا جمع میشن...
کم کم ورزشگاه پر میشد...بازی حدودا" ۴ بعدازظهر شروع میشد...یعنی تا زمان شروع بازی ۸ ساعت بود که تو ورزشگاه بودیم...اما اصلا" خسته نشدم...شعار...ترکوندن بادکنک قرمز...پرواز کبوتر آبی...موج مکزیکی...
اونجا همه انگار یه جورایی آشنان...به هم غذا تعارف میکنن...تعریف میکنن...میگن و میخندن
...
بازی که شروع میشه اما همه تشویق میکنن...روان خواه گل اول بازی رو برای استقلال میزنه و ما غرق در شادی...سر از پا نمیشناسیم...پرسپولیسیا ساکت و مبهوت...



تا اینکه خلیلی گل پرسپولیس رو زد و کل جریان برعکس شد
...ما تا آخر بازی فقط نگاه میکردیم...اما من شخصا" نود دقیقه تشویق کردم و گهگاه بقیه رو هم وادار به این کار می کردم...
آخرشم خسته و کوفته با صورتی سوخته رسیدیم خونه خاله...اما ناراضی نبودیم هیچ کدوم...
خودم یه سری فیلم گرفتم از قبل بازی که براتون میزارم...اولیش صحنه رقص یکی از هوادارای استقلاله که حتما" ببینید... با دو کیفیت اما کیفیت بالاتره رو توصیه میکنم بگیرید...حجمش فقط 425 کیلو بایته...
یکی دیگه صحنه تشویقه با حجم 250 کیلو بایت...
من که دوباره بازی بعدی رو میرم...حتما"
رقص هوادار استقلال_کیفیت خوب_425 کیلوبایت
پ.ن: بازی رفت استقلال-پرسپولیس رو تو خوابگاه دیدم...یه 40 نفری میشدیم...ما استقلالیا تو اقلیت بودیم...اول استقلال گل زد و ما تا میتونستیم کری خوندیم...من و یکی دیگه از دوستام کنار هم نشسته بودیم...اما آخرای بازی پرسپولیس مساوی کرد ودیدیم که به ناگاه یه لشکر پرسپولیسی پریدن هوا و رو سر وکله ما اومدن پایین...چشم راست بنده نیز با استخوان پاریتال کله دوستم برخوردی بس وحشتناک کرد که تا یک ماه آثارش مشهود بود...اسماعیل شاهده...
بای![]()




یکی دو روز از اومدنشون نگذشته بود که یه وقت دیدم ارسلان وایساده و با نگاه کنجکاوش داره بلوط رو برانداز میکنه
گفتا فغان از این خلق پرمدعا! گفتمش مرادت کیست؟ گفتا نامش ندانم. اما گمان کنم در کسوت یکی از والیان خوابگاه روزگار می گذراند. از زیاده طلبی وفضاحت اودر شگفت شدم. گفتمش رو شکر حق گو. نه تنها از وی تا به حال گزندی بر خلق سکاسکه (ج مکسر سوسک) وارد نیامده، بلکه به گونه ای رفتار می نماید که گه گاه هوس می کنم به قول افراد خودفروخته فرنگی مآب موتاسیون نموده وبه کسوت شما اندر آیم. نگاهی عاقل اندر گلابی به من کرد و گفت بر مردان ادله و سند حکم می کند. دلیلت همی بازگو. گفتمش آیا جز این است که از صد قسم سوسک موجود در عالم نود قسم آن درخوابگاه کاشانی می زیند. آیا تو نبودی که دیروز به همراه عیال محترمه و اولاد ملتزمه در یخچال ما مشغول تفحص و سیزده به در بودید. آیا مسئولان خوابگاه برای شما بر چهارچوب در مانعی تعبیه نکردند** که مبادا جمعیت سوسکهای درون اتاقها دراثر مهاجرت به بیرون نقصان یابند، چراکه اندرون حجره طلاب عالیه(دانشجویان) همه گونه نعمات از اغذیه و اطعمه و محل سکنی و اجابت مزاج(گلاب تو دیوار) مهیاست. حال با این اوصاف باز هم مزمت وی را می گویی؟ عرق شرم از جبینش اندک مایه چکه کردندی. سر افکنده به سوی زاویه حجره طی مسیر کردی. در مخیلاتم به دنبال بیتی از بوستان بودمی که ناگاه صدای افتادن موزه(پاپوش-کفش) و به دنبال آن صدایی مثل له شدن شکلات مغزدار در زیر دندان مرا به خود آوردندندنی. فوقع ما وقع…