تبليغاتX
دکتر آبی دل

دکتر آبی دل

یه لحظه توقف!!!

عشق آبی...

وقتی باهاشونی احساس خوبی داری...فکر اینکه دست کم 40 هزار نفر اونجا برای یه هدف مشترک جمع شدن...شور عجیبی تو جمعیت موج میزنه...استقلال

تو فروردین بود...بازی برگشت استقلال پرسپولیس...خوب یادمه...ساعت ۵.۳۰ از خواب بیدار شدیم... جالبه من که صبح ها ساعت ۱۰با جون کندن بیدار میشدم اون روز با یه اشاره ساعت مثل فنر پریدم... کلا" ده نفری میشدیم...۳ تا پسر خاله و بقیه دوستامون...ساعت ۷.۳۰ دم ورزشگاه بودیم... اون موقع پشت درحدودا" ۵ هزار نفری میشدیم...من از ۹ نفر دیگه جدا شدم آخه فقط من استقلالی بودم...طبق معمول چند باری که رفتم، رفتم تو جایگاه ۸...جایگاهی که هوادارای دو  آتیشه استقلال اونجا جمع میشن...

کم کم ورزشگاه پر  میشد...بازی حدودا" ۴ بعدازظهر شروع میشد...یعنی تا زمان شروع بازی ۸ ساعت بود که تو ورزشگاه بودیم...اما اصلا" خسته نشدم...شعار...ترکوندن بادکنک قرمز...پرواز کبوتر آبی...موج مکزیکی...

اونجا همه انگار یه جورایی آشنان...به هم غذا تعارف میکنن...تعریف میکنن...میگن و میخندن...

بازی که شروع میشه اما همه تشویق میکنن...روان خواه گل اول بازی رو برای استقلال میزنه و ما غرق در شادی...سر از پا نمیشناسیم...پرسپولیسیا ساکت و مبهوت...

استقلالاستقلالاستقلال

تا اینکه خلیلی گل پرسپولیس رو زد و کل جریان برعکس شد...ما تا آخر بازی فقط نگاه میکردیم...اما من شخصا" نود دقیقه تشویق کردم و گهگاه بقیه رو هم وادار به این کار می کردم...

آخرشم خسته و کوفته با صورتی سوخته رسیدیم خونه خاله...اما ناراضی نبودیم هیچ کدوم...

خودم یه سری فیلم گرفتم از قبل بازی که براتون میزارم...اولیش صحنه رقص یکی از هوادارای استقلاله که حتما" ببینید... با دو کیفیت اما کیفیت بالاتره رو توصیه میکنم بگیرید...حجمش فقط 425 کیلو بایته...

یکی دیگه صحنه تشویقه با حجم 250 کیلو بایت...

من که دوباره بازی بعدی رو میرم...حتما"

رقص هوادار استقلال_کیفیت خوب_425 کیلوبایت

رقص هوادار استقلال_کیفیت پایین_156 کیلوبایت

صحنه زیبای تشویق استقلال_250 کیلوبایت

پ.ن: بازی رفت استقلال-پرسپولیس رو تو خوابگاه دیدم...یه 40 نفری میشدیم...ما استقلالیا تو اقلیت بودیم...اول استقلال گل زد و ما تا میتونستیم کری خوندیم...من و یکی دیگه از دوستام کنار هم نشسته بودیم...اما آخرای بازی پرسپولیس مساوی کرد ودیدیم که به ناگاه یه لشکر پرسپولیسی پریدن هوا و رو سر وکله ما اومدن پایین...چشم راست بنده نیز با استخوان پاریتال کله دوستم برخوردی بس وحشتناک کرد که تا یک ماه آثارش مشهود بود...اسماعیل شاهده...

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 23:37  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

جنگولک بازی سر کلاس فیزیولوژی!!!

یه روز سر کلاس فیزیو نشسته بودم، دیدم مبحثش خیلی خسته کنندس...بنابراین پیشنهاد جنگولک بازی با استقبال بچه ها همراه شد...گوشی یه بخت برگشته رو از رو سایلنت در اوردن و بهش زنگ زدن! (اصلا" توصیه نمیشه چون بعضا" دیده شده اساتید خرخره ی طرف رو گاز گاز می کنن)...نفر  جلویی رو نشگون گرفتن؟؟؟(اصولا" توسط دخترا)... تیکه پرونی(روشی برای تمام فصول) و ...

آخر سر من دولا شدم تا از کارای بچه ها عکس بگیرم که نتیجه ش شد این:امین و علی اصغر

۱ـ امین و علی اصغر...من در حالی که دولا شدم دارم ازشون عکس می گیرم...استاد حجتی مشغول تدریس هستن.

۲ـ علی و امین سریعا" تغییر موضع دادن، نگو استاد وایساده و زل زده به ما...من بی خبر همچنان در حالت دولا به سر میبرم و مشغول ثبت لحظات هستم.

نتیجه اینکه ضایع شدم اساسی...البته جنبه مثبتش این بود که موجبات سرور و شادی بچه ها فراهم شد...استاد که باهامون رفیق بود چیزی نگفت؛ ولی بیچاره خبر نداشت که جنبه اش رو ندارم چون اون آخرین جلسه ای بود که رفتم سر کلاسش...معمولا" اون ساعت یا خواب بودم یا گیم نت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:50  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

پاتک جالب حزب الله به اسرائیل !!!

آقا چه پاتکی زده حزب الله به اسرائیل...انقدر حال کردم که وادارم کرد یه پست بدم...حتما" تا آخر بخونین...

جنگ 33 روزه حزب الله لبنان و اسرائیل رو که خاطرتون هست...سر چی شروع شد؟؟؟اینکه 2تا سرباز اسرائیلی توسط حزب الله اسیر شدن...خوب...اسرائیل در آغاز گفته بود که این جنگ تا آزادی 2 سرباز ادامه داره...اما در طی 33 روز نتونست به اهدافش برسه...تا جایی که خیلیا از اون به عنوان پیروزی حزب الله یاد کردن...

خوب...حالا چی شده؟؟؟اسرائیل طی 2 ماه اخیر تعدادی از اسرای لبنانی رو آزاد کرد و امروز هم قدیمیترین اسیر حزب الله و چند نفر دیگه رو آزاد کرد...اما این آزادی، یه طرفه نبوده بلکه یه معاوضه دوطرفه بوده که طی اون باید این افراد با 2سرباز اسرائیلی معاوضه میشدن...اما سر قرار که رفتن،هنگام آزادی سمیر قنطار(تصویر) و دیگر اسرا،حزب الله جسد دو سرباز اسرائیلی رو تحویل داده...سمیر قنطار

نگو این دو سرباز در همون ابتدا کشته شده بودن و این هنر دستگاه اطلاعاتی حزب الله بوده که این مسئله رو طوری پنهان کردن که تالحظه تبادل،اسرائیلیا فکر می کردن دارن این 5 نفر به اضافه 200 جسد لبنانی رو با دو سرباز زنده معاوضه می کنن...جالبه که بعد از تحویل گرفتن اجساد، مسئولان اسرائیل هنوز تو شوک هستن که چه جوری موساد نتونسته بفهمه که این سربازا کشته شدن تا همچین کلاه گشادی سرشون نره...

لازم به توضیحه که سمیر قنطار، قدیمیترین اسیر حزب الله که 33 سال تو زندان بوده و به نماد مقاومت در لبنان تبدیل شده...

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 23:0  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

چشم آقای حراست الدوله ؟؟؟

قبل از هر چیز سالروز ولادت امام علی (ع) و روز پدر رو به همه تبریک می گم...یه خواهش کوچولو...دیگه جوراب نخرید...

و حالا یه خاطره:

یه روز که یه تعداد دختر بچه راهنمایی (یا فوقش اول دبیرستانی) رو آورده بودن دانشگاه برای بازدید...بچه ها برای استراحت تو محوطه دانشگاه زیر سایه درخت جمع شده بودن(شماره 1 در تصویر)نمایی از دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد

از قضا پنجره کنار کلاس ما باز میشد به این محوطه(جایی که عکس از اونجا گرفته شده)...بچه های کلاس هم با دیدن اونا تصمیم به انجام حرکات محیر العقول کردن، برای اینکه عکس العمل اونا رو ببین...مثلا" یکی از بچه ها رو گرفتیم ووانمود کردیم که داریم از پنجره پرتش می کنیم پایین...بیچاره ها مونده بودن اینجا دانشگاهه یا بخش اعصاب و روان...خلاصه هر چشم بندی که بلد بودیم انجام دادیم...در پایان من همدر حالانجام یه سری حرکات ژانگولر بودم که یدفعه دیدم همه ساکت شدن...سرمو که اوردم تو دیدم آقای حراست الدوله داره بروبر نگام میکنه...هر کی از یه طرف جیم شد...من و یکی از بچه ها هم از یه طرف دیگه...مثل تو فیلما ازهم جدا میشن تا شانس فرار برای بقیه باقی بمونه... که آقای حراست الملوک هم از بین همه مارو انتخاب کرد...دلیلش رو بعدا" فهمیدم...نگو آقای حراستیان فقط رسیده بود حسن ختام جنگولک بازیا که توسط من انجام شده بود رو ببینه...اونم از پنجره ای درست مقابل ما(شماره 2 در تصویر)... چی view ای داره، نه؟؟؟ حالا تجسم کنیدهی داره پشت سرمون داد میزنه :"آقا با شمام...یه لحظه وایسید...هی...شما که پیرهن آبی پوشیدی...آقا" و هر لحظه هم بر بلندی صداش افزوده میشه...ما هم انگار نه انگار...مثل گاااا...(چیزه...گااا)...گاری...(آره...خودشه)...مثل گاری سرمون رو انداخته بودیم پایین و میرفتیم...حالا کل جمعیتی که تو راهرو بودن مارو نگاه می کردن...هیچی دیگه...آخرش دوید و رسید بهمون و دستمو گرفت...گفتم: جان...منو صدا می کردید؟؟؟

یه نگاه بم کرد یعنی خودتی!!! رفتیم دم دفتر حراست، اولش گفت خجالت نمی کشی؟؟؟ دیدم خداییش خجالتم داره...اما ما قصد بدی نداشتیم...

بعدشم یه کم روضه خوند ونصیحت کرد و در آخر گفت:"شما فکر می کنید رفتارتون کنترل نمیشه؟؟؟ما گوشه گوشه دانشگاه رو با دوربین کنترل میکنیم!!؟؟؟"

آقا اینو که گفت از خوشحالی داشتم پس میفتادم...چون سوژه بعدی نشریه مون جور شده بود...فکرشو بکن تیتر بزنیم:"آقای کاظمی: تمام حرکات دانشجویان توسط پیشرفته ترین تجهیزات کنترل میشود. "یا "چشمان تیزبین حراست، همه جا در کمین شماست. " بعدشم یه کم از افاضات قبلیش بزنیم تنگش:"من به دنبال ریشه کنی فعالیتهای سیا و موساد(جان؟؟) در دانشگاه هستم." اینا رو واقعا" گفته ها؟؟؟شخصیت جالبیه نه؟؟؟ اصل توهمه... مثل یه فیلم ژاپنی بود که توش یه دیوونه فکر می کرد مامور FBI  شده.

خدا به خیر کنه با این حراستای دانشگاه ها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 1:54  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

راز بلوط !!!

روزی که رفتیم دره عشق،دوست داشتم برای یادگاری از اولین اردو،یه چیزی بردارم وتا همیشه نگه دارم.

اولین چیزی که به چشمم خورد به نظرم بهترین یادگاری بود...بلوط...

با خودم گفتم تا آخر عمرم نگهش میدارم...بردمش خونه تو صندوقچه اسرارم(که احتمالا" همه تون به یه شکلی یدونه اش رو دارید) گذاشتم.تا اینکه تو عید موقع تمیز کردن کمدم،گذاشتمش رو میز...

توعید مهمون داشتیم...خاله،دایی و البته برادرم...همینطورارسلان(برادرزاده ام که الان تازه رفته تو 5 سال).ارسلانیکی دو روز از اومدنشون نگذشته بود که یه وقت دیدم ارسلان وایساده و با نگاه کنجکاوش داره بلوط رو برانداز میکنه...از اینکه به خودم قول داده بودم بلوط رو تا همیشه نگه دارم و لی یادم رفته بود،عصبانی شدم...اومدم برش دارم که ارسلان پرسید: "عمو، این چیه؟" 

 گفتم"بلوطه...میوه یه درخته...مثل کاج...وقتی رفته بودم اردو آوردمش."

از نگاهش معلوم بود داره حرفهام رو تو ذهنش حلاجی میکنه...بعد یه نگاه معصومانه بهم انداخت و طوری که معلوم نبود با من داره حرف میزنه یا خودش گفت:"من تا حالا بلوط نداشتم!!"

یه لحظه تموم خاطرات اردو جلوی چشمم تصویر شدن...تو اون لحظه به این فکر کردم که بلوط یه بهونه س.برای اینکه یاد هم باشیم.میشه به جای بلوط،خاطراتم رو تو صندوقچه بذارم...

برای همین نشستم،بغلش کردم و گفتم: "یه بوس به عمو بده"... وقتی بوسش کردم انگار تمام غصه های دنیا از دلم پر کشید.گفتم:"حالا چشماتو ببند و دستاتو بیار جلو"...اونم که فهمیده بود قضیه از چه قراره، در حالیکه کم کم خنده کوچولویی داشت رو صورتش نقش می بست،دستش رو دراز کرد و من بلوط رو تو دستاش گذاشتم.

انگار که دنیا رو بهش دادن...به قدری ذوق کرد که مطمئنم با هیچ اسباب بازی به اون اندازه خوشحال نمیشد...

هر کی رو میدید میگفت:"عمو میثم میدونسته که من تا حالا بلوط نداشتم، برا همین از دانشگاه !! برام بلوط آورده."

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 20:18  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

فی الفواید المعاونة الفرهنگیة !!!

روزی اندر محفل دوستان به کسب فیض مشغول بودمی که بزرگی مرا گفت:دندان-آبی همراهت رو مشتعل نما تا برایت کلیپی بفرستمی،بس دیدنی...حقیر نیز اطاعت امر کردمی...اندک زمانی طی شدندی و لرزنده ی همراه، خبر از رسیدن محموله دادندی.

با هزاران بیم وترس آنرا اجرا نمودم که نکند این بنده خدا مارا اهلش تصور نمودندی و به گمان اینکه حالی به ما بدهد،صور قبیحه ومستهجن برایمان ارسال کردندی...اما چهره ی مردی بر نمایشگر نقش بست که در کسوت اهل معرفت وصلاح می نمود...اما چرا چنین پریشان و ملول؟؟؟

هر چه بود، مخیله ام راهی به پاسخ نیافتندی ...ناگاه بشری از جنس تانیث(مونث) لحظه ای در نمایشگر ظاهر گشتندی لیکن هیچ ردایی بر سر نبستندی و گیسوان پریشان بودندی...در پس آن چند جوان قلچماق بودندی که بر گرد مرد صاحب فضیلت جمع ومانع از خروج وی گشتندی...وی نیز که گویی مغزش اندکی هنگیده بود بی هدف وپریشان حال به این سو و آن سو طی مسیر کردندی...

لحظه ای تصویر بر روی لوحی بر سر در حجره افتاد که بر رویش نگاشته شده بودی:"حجره المباشره الطلابیة -الفرهنگیة "

(معاونت دانشجویی-فرهنگی) که گویا اندر مدرسه عالیه طب زنجوان(زنجان) بودندی...با صدایی گرفته نالیدمی:این طلاب نمک نشناس را بین، که به چه منوال با چنین فرد شخیصی رفتار کردندی که در آن حال یکی از دوستان شرح ماوقع را برایم بازگو نمودندی..

گویا این فرد به ظاهر عالم به آن دخترک پیشنهادی بس بیشرمانه دادندی...کسی که در منسبی بس مهم و حیاتی جلوس کردندی که طعام و اسکان و رفاه طلاب را عهده دار بودندی و از همه عظماتر آنکه از اعظای اصلی مجمعی به نام "الکمیته الانضباطیه" بودندی...

اما صد حیف که شنیدمی که دو تن از آن جوانان غیور در حبس به سر بردندی و دخترک نیز به ضمانت آزاد بودندی...و آن مرد از خدا بی خبربه دلیل عدم تکافوی مدارک در شرف آزاد شدن بودندی...که ای کاش مبدا خبر کذب باشدی...و اما برخی مطبوعات غرض ورز از وی حمایت کردندی و وی را مظلوم نماییدندی ...

واحیرتا از این جماعت...

واحیرتا...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 19:53  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

سلام عاشقانه

همیشه سر راهش منتظر میمونم … طوری که منو نبینه  راه رفتنش رو نگاه میکنم… هیچ وقت جرئت نکردم باهاش از نزدیک حرف بزنم… ولی ایندفعه فرق میکنه… میخوام جلو برم … میخوام از نزدیک نگاش کنم…نکنه امروز نیاد…نه…حتما” میاد..تو تاریکی راهرو یه سایه میبینم…کم کم طرح اندامش پیدا میشه…خیلی وقته که منتظر این لحظه ام..بدنم شروع میکنه به لرزیدن… دستام یخ میکنه…به خودم میگم جرئت داشته باش…فوقش جوابت رو نمیده…صدای تپش قلبم رو به وضوح میشنوم…این بار دیگه باید بهش بگم… خدا کنه تنها باشه… صدای قدمهاش رشته افکارم رو پاره میکنه….فرصت داره تموم میشه…چشام رو میبندم…تمام نیروم رو تو صدام جمع میکنم و میگم سلام …طنین صدام تو سالن میپیچه .نمیدونم واژه درستی انتخاب کردم؟ نباید با روز به خیر شروع میکردم؟ چشام رو باز میکنم… اونو میبینم که بی اعتنا داره از کنارم رد میشه…آخه چه طور میتونه به احساساتم بی اعتنا باشه؟ شاید صدام رو نشنیده…این بار بلندتر میگم سلام … یه لحظه برمیگرده و نگاه معناداری بهم میکنه … با نگاش میگه چی فکر کردی؟ چطور به خودت اجازه دادی به من سلام کنی؟؟؟ وا میرم… سنگینی نگاه تمسخرآمیز دیگران رو احساس میکنم…سرم رو پایین میندازم و به سرعت دور میشم … نمیدونم این چندمین بار بود که جوابمو نداد…اما…دیگه تصمیم خودم رو گرفتم…دیگه به استاد سلام نمیکنم.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 17:8  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

و آن روز نحس!!!

این نوشته برگرفته از اتفاقیه که 7 سال قبل دردانشگاه علوم پزشکی شهرکرد اتفاق افتاده.با اینکه تعداد کسایی که این موضوع رو می دونن کم نیستن،اما هیچ کس راجع به اون (حداقل با دانشجوها) صحبت نمی کنه.با توجه به اینکه دونستن اتفاقاتی که تو دانشگاه میفته از حقوق ابتدایی دانشجوهاست واینگونه اتفاقات هر روز در گوشه و کنار جهان اتفاق میفته وبا در نظر گرفتن عواقب انتشار این مطلب ، تصمیم به انتشاراون گرفتم.برای تاثیر بیشتر، نوشته به صورت اول شخص و روایی اومده.

اون روز مثل  تمام یکشنبه های اون ترم از ساعت 8تا 12 باید تو کلاس 25 می موندم.اول کلاس بهداشت و بعدش آناتومی.همه چیز معمولی بود...مثل همیشه...استاد خدیوی شروع به نمایش اسلایدی کرد در مورد ایدز...توضیحاتش تکون دهنده بود...اینکه آمار موجود از تعداد مبتلایان چقدر با آمار واقعی تفاوت داره...از روشهای انتقال...از همه چیزش...هر لحظه بیشتر از این بیماری لعنتی متنفر می شدم..چند تا از پسرای آخر کلاس گهگاه تیکه هایی می پروندن...ولی وقتی مبحث استاد به اینجا رسید حتی اونا هم ساکت شدن..."امروزه تعداد زیادی از افراد مبتلا به ایدز برای اینکه نمی تونن با بیماریشون کنار بیان اون رو مخفی می کنن.شایدم  رفتار غلط جامعه، اونا رو به سمت انزوای بیشتر سوق میده و این می تونه خیلی خطرناک باشه...نمونه ی بارزش افرادی هستن که سعی می کنن انتقامشون رو از جامعه بگیرن...مثلا"  با گذاشتن سوزن در صندلیهای سینما (که تو فرانسه افراد زیادی رو آلوده کرد)... نمونه هایی تو همین ایران خودمون گزارش شده"

همه ی کلاس تو بهت و البته تنفر فرو رفت...شایدم تا حدودی وحشت...این بی رحمی محض بود که یه بیمار ایدزی برای خلاصی از بار روانی بیماریش دیگران رو هم مبتلا کنه...

کلاس راس ساعت 9:45 تموم شد،اما دیگه از اون سر وصداهای همیشگی خبری نبود...همه انگار مشغول هضم حرفای استاد بودن...من همیشه وقتی 2 تا کلاس پشت سر هم داشتیم تو کلاس می موندم...مثل اون روز...

چشام رو بستم...برا همین متوجه خروج بچه ها نشدم...به قول امروزیا رفتم تو استندبای...داشتم حرفای دکتر خدیوی رو از ذهنم می گذروندم...هر چی سعی می کردم فقط پژواک قسمتهای خاصی از حرفاش تو ذهنم تکرار می شد...سوزن...صندلی آلوده...حتی ایران...بیمار روانی و...

همه کلاس خالی شده بود...البته اینجوری به نظر میومد...سکوت، وقتایی که نیاز به تمرکز داری خیلی با ارزشه...اما لحظاتی بعد متوجه حرکاتی پشت سرم شدم...زیر چشمی یه نگاهی انداختم...لعنتی...یکی از پسرای کلاس بود که هیچ وقت ازش خوشم نمیومد. همیشه زل میزد وخیره نگام میکرد...خودم رو سریع جمع و جور کردم...احساس کردم داره تو کیفش دنبال چیزی میگرده...سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم...دعا کردم بچه ها زودتر بیان تو کلاس...خواستم برم بیرون اما...

سایه ای بالای سرم احساس کردم...نگاه سریعی انداختم...خدای من...برق فلز رو تو هوا تشخیص دادم...همه چیز رو حدس زدم اما خیلی دیر شده بود...سوزشی تو پهلوم احساس کردم...تا اومدم فریاد بزنم، حالت گرگرفتگی  وتهوع بهم دست داد...چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم...

بدنم درد می کرد...سرم گیج می رفت...چند ساعت گذشته بود؟؟؟سعی کردم چشام رو باز کنم...به زور چشام رو نیمه باز کردم...کلی سیم به سر و بدنم وصل شده بود...سایه های گنگی رو میدیدم که بالای سرم این ور و اون ور می رفتن...چرا اونجا بودم؟؟؟خاطرات دوباره جلوی چشم تصویر شدن...یه نفر با روپوش سفید بالای سرم وایساده بود...وای خدای من...کاش اون اتفاقی که حدس میزدم نیفتاده باشه...اما با صحبتایی که شنیدم تنها روزنه امیدم رنگ باخت...یه نفر گفت:مطمئنید؟؟؟ 

یکی دیگه گفت:بله،اینم نتیجه تست ویروسه.متاسفانه مثبته...

صدا دوباره پرسید آخه چه جوری؟؟؟

فرد دیگه بدون اینکه حرفی بزنه به پهلوم اشاره کرد...تو دستاش چیزی بود که باهاش آلوده شده بودم...هنوز برق فلزش و دسته پلاستیکی قهوه ایش تو یادمه...

صدا دوباره پرسید:یعنی نمیشه هیچ کاری کرد؟؟؟

جواب اومد: متاسفانه خیلی دیر شده.دیگه باید ویندوزش رو عوض کنم!!!

این جوابی بود که مسئول واحد سمعی وبصری-آقای مجد- به یکی از دانشجوهایی میداد که هنوز روپوش آزمایشگاه تنش بود...تو دستش یه فلش مموری قهوه ای خودنمایی میکرد...

(برگی از خاطرات یک لپ تاپ)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 11:44  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام

النقصان فی الزاد و ولد سوسکان!!!

شبی اندر خوابگاه کاشانی  به همراه اصحاب هم حجره ای مشغول تناول همبرگرد* بودیم. درآن حال سوسکی دیدمی ملول از چرخش ایام. وی را گفتم توراحال چگونه است؟چه چیز تورا بدین سان کژول و غمول گردانیده؟ گفتا کفاف اندک دارم وعیال بسیار. بگفتم آسوده خاطر باش که چاره کار بسی سهل است؛ کافیست اندکی در محظراستاد اعظم گنجی کسب فیض کنی و تنظیم خانواده بیاموزی.دگر چه؟ t;v ;kl s,s;i hdk a;gd f,nگفتا فغان از این خلق پرمدعا! گفتمش مرادت کیست؟ گفتا نامش ندانم. اما گمان کنم در کسوت یکی از والیان خوابگاه روزگار می گذراند. از زیاده طلبی وفضاحت اودر شگفت شدم. گفتمش رو شکر حق گو. نه تنها از وی تا به حال گزندی بر خلق سکاسکه (ج مکسر سوسک) وارد نیامده، بلکه به گونه ای رفتار می نماید که گه گاه هوس می کنم به قول افراد خودفروخته فرنگی مآب موتاسیون نموده وبه کسوت شما اندر آیم. نگاهی عاقل اندر گلابی به من کرد و گفت بر مردان ادله و سند حکم می کند. دلیلت همی بازگو. گفتمش آیا جز این است که از صد قسم سوسک موجود در عالم نود قسم آن درخوابگاه کاشانی می زیند. آیا تو نبودی که دیروز به همراه عیال محترمه و اولاد ملتزمه در یخچال ما مشغول تفحص و سیزده به در بودید. آیا مسئولان خوابگاه برای شما بر چهارچوب در مانعی تعبیه نکردند** که مبادا جمعیت سوسکهای درون اتاقها دراثر مهاجرت به بیرون نقصان یابند، چراکه اندرون حجره طلاب عالیه(دانشجویان) همه گونه نعمات از اغذیه و اطعمه و محل سکنی و اجابت مزاج(گلاب تو دیوار) مهیاست. حال با این اوصاف باز هم مزمت وی را می گویی؟ عرق شرم از جبینش اندک مایه چکه کردندی. سر افکنده به سوی زاویه حجره طی مسیر کردی. در مخیلاتم به دنبال بیتی از بوستان بودمی که ناگاه صدای افتادن موزه(پاپوش-کفش) و به دنبال آن صدایی مثل له شدن شکلات مغزدار در زیر دندان مرا به خود آوردندندنی. فوقع ما وقع…
آن شنیدستی که روزی تاجری …… در بیابانی بیفتاد از ستور                                           
 گفت چشم تنگ دنیادار را    ……..  یا قناعت پر کند یا خاک گور

--------------------------------------------------------------------------------------------------
*برای واژه همبرگرد دومترادف کاملا متضاد درمتون ادبی آمده که احتمالا مراد نگارنده متن، معنای دوم است:
  ۱- فرهنگ معین: (به فتح ب وکسر گاف ) طریقه ٔٔ غذاخوری خاصی که در آن غذا را در یک ظرف بزرگ می ریزند و همه بر گرد(دور) آن حلقه میزنند. در حقیقت همه بر گرد بوده است.
  ۲- فرهنگ قمیشی: ( به فتح ب و ضم گاف) شیوه ناجوانمردانه ای درغذاخوری که در شرایط سوء تغذیه شدید اعمال می شود ودرآن همه بر گرُده (کمر) یک نفر میریزند و آنقدر او را میزنند تا بگوید که غذا نمیخورد. این کلمه کاملا فارسیست و نباید با همبرگر فرنگی اشتباه شود.
**مسئولان خوابگاه در جدیدترین اقدام علیه سوسکها اقرام به نصب موانعی آهنی در کف چهارچوب درب اتاقها نمودند که با استقبال ارتوپدها و شکسته بندها روبه رو شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 21:37  توسط میثم  | 

داغ کن - کلوب دات کام