|
|
|
|
|
یوهووووووووو بچه ها من دیگه خسته شدم شرمنده این مدت مزاحم شدم دیگه نمیتونم باهاتون باشم ببخشید... بقض گلوم رو چنگ میزنه منم آدمم... دیگه نمیتونم تحمل کنم.... خسته شدم آخه.... باید برم مسافرت تا ۱۰ روز نمیتونم آپ کنم چی لطف میکنید بلندتر بگید: "خیلی لوسی خرچنگ!!!" نه سارا ناز ساها...از تو انتظار ندارم راستی تو این مدت که نیستم شیطونی، دودره بازی، زیرآبی نکنینااا. حالا همه با هم...دستا شله هااااا.... میگ میگ؟؟؟ نه اون عقبیا نمیگنااااااا... آهان... میگ میگ...وییییییییییییییییژژژژژژژژژ
|
||
|
|
|
|
|
سال 85 اولین سالی بود که شهرکرد ورودی بهمن می گرفت و تنها سالی بود که تقسیم بندی مهر و بهمن دانشجوها بر اساس رتبه ی کنکورشون بود...برای همین تقریبا" همه تو کلاس هم سطح بودیم...ترم 1 یه استاد روان داشتیم(قابل توجه روانشناسا برا همین ترم دو یکی از ترمهای سختمون بود...استادا دیگه با پیش زمینه ی ذهنی میومدن سر کلاس این شد که با هم صمیمی تر شدیم تازه تو ایام امتحانات هم گیم نت رفتنمون ترک نشد این ترم هم بیشتر هماهنگ شدیم...فرقی نمی کرد موقع امتحان کنار کی نشسته بودی، همه به هم تقلب میرسوندن میخوام خاطره ای رو تعریف کنم که هنوز با یادآوریش حس خوبی پیدا میکنم جریان فیزیک پزشکی رو حتما" میدونید...به دلیل مشکلاتی تصمیم گرفتم درخواست انتقالی بدم و دانشگاه اصفهان هم نمرات زیر 12 رو قبول نمیکرد استاد که انتظار چنین جوابی رو نداشت( آخه همشون با این کم کردن نمره می افتادن) مات و مبهوت فقط نگاشون می کرد من بی اختیار اشک تو چشام حلقه زد... یه کم قبل از این جریان اسماعیل (گل پسر) هم رفت دنبال مجوز نشریه و اولین شماره ی نشریه ی سیاه و سفید رو با پول شخصی چاپ کردیم...بیشتر بچه های خودمون کاراشو کردیم...سیاه و سفید با استقبال خیلی خوبی روبه رو شد... با خیلی از بچه های پرستاری وبهداشت و... رفیق شدیم ...جالبه اونا گهگاه میگن اصلا" به پزشکیها نمیخوریم این عوامل باعث شد استادا خیلی بیشتر بهمون اعتماد کنن...زمانی که چند تا از بچه های ورودی های دیگه بهم میگفتن چقدر دوست دارن تو کلاس ما باشن، احساس غرور میکنم حالا هر جا که باشم، افتخار میکنم دانشجوی |
||
|
|
|
|
|
یوهوووووووووو یه روز خسته و کوفته از بیرون اومدم...داشتم لباسمو عوض میکردم...تی شرتم رو که پوشیدم احساس کردم پشتم قلقلک میاد صدای پق اومد...شایدم چلق... یه لحظه پشتم یخ کرد...گفتم خوب زنبوره کار خودشو کرده...دهههه...مگه قرار نشد نخونید خوب تونستم برم رو اعصابتون؟؟؟ خوب کجا بودم؟؟؟
معلوم شد اون صدای ویز ویزشم مال اینه که اجداد ایشون از نوع بالدار تشریف دارن که احتمالا" از ازدواج نوع بی بال با سنجاقکی، مگسی، کلاغی تا اون لحظه به فکر دستم نبودم...آروم بردمش نزدیک دماغم اشکم در اومد از بوش...یه نیگا به سوسکه انداختم...هنوز شاخکش تکون میخورد...البته یدونه ش اون یدونه هم از تکون خوردن وایساد...به قول شاعر: اما اونم چشمه ای بود که خشکید هیچی فقط بگم تا سال بعد روزی هوار بار(حدودا" میشه شونصد و اندی) میرفتم حموم تا یکی دو روز بعدش با دست راستم به هیچ خوراکی دست نمیزدم با تشکر از نیلوفر که با پست سوسک کشی این خاطره ی مشمئزکننده رو یادم اورد
پ .ن: استقلال بد جوری درو کرد ابومسلمو
|
||
|
|
|
|
|
زندگی دوم...با شنیدن این عبارت چی به ذهنتون میاد؟؟؟ جامعه مجازی ایرانیان(Iranian Virtual Society)...این چی؟؟ باید بدونید اینها در واقع، شعارهای برترین وبسایت سال 1386 ایرانه؛سایتی با بیش از نیم میلیون کاربر شاید در آینده ی نه چندان دور، برای اینکه با شما آشنا شن(یا برای تحقیق عروسی
اسمش شاید تغییریافته ی Club باشه...شما قراره تو این سایت زندگی کنین، البته از نوع مجازی...امکانات بیشماری برای شما مهیا شده که با عضویت درسایت میتونید از اونها بهره مند شید... مثلا" میتونید محیطی امن داشته باشید تا با دوستان دانشگاهیتون، بحث کنید و یا مثلا" در مورد کلاه گیس جدید استادتون نظرسنجی برگزار کنید اینا رو گفتم که تا پایان مطلب همراهم باشید...مطمئن باشید ضرر نمی کنید... با عضویت و ورود به سایت، شما به صفحه ی شخصیتون هدایت میشید...در اونجا امکانات بی نظیری همچون: *وبلاگ *کارگاه نقاشی *آلبوم عکس *خاطره نویسی *فال *اخبار روز و... . همچنین میتونید با وارد کردن اطلاعات علایق، ارتباط(e-mail وتلفن و...)، وضعیت تاهل(خیلی مهمه) تازه اگه بدونید اینا امکانات فرعی سایته چی میگید کلوب اصلا" یعنی چی شما در حقیقت با ایجاد کلوب، مدیر اون میشید وتمام تنظیمات زیر نظر شماست...مثلا" میتونید عضویت رو منوط به تایید خودتون بکنید و طوری باشه که بحثها فقط برای اعضاء قابل رویت باشه...به این میگن امنیت!!!
جالبه مثل جامعه ی واقعی، تو کلوب کارها با پول انجام میشه...اما از نوع مجازیش...واحد پول کلوب به جای ریال، کروبه...هر کروب معادل یک ریاله...راههای زیادی برای افزایش کروب دارید...مثلا" با هر ورود در روز 25 کروب بهتون اضافه میشه... ویژگی مهم دیگه اینکه اگه سوالی دارید، میتونید در قسمت پرسش و پاسخ وارد کنید تا کابرای دیگه بهتون پاسخ بدن... و در پایان دو نکته:
1-محیط کلوب، محیطی کاملا" اخلاقیه وتوسط پلیس کلوب به طور مداوم کنترل میشه...اما به این معنی نیست که آزادی تو اونجا وجود نداره... کاملا" برعکس...بحثهای سیاسی و... به طور کاملا" آزاد برگزار میشه وپلیس کلوب کسی نیست جز مدیریت سایت که کاملا" شخصیه...اهمیت پلیس کلوب مخصوصا" بعد از دوبار فیلتر شدن سایت بارزتر شده... 2-عضویت در سایت هنوز همگانی نشده، پس اگه تمایل به عضویت دارید یه e-mail برام بفرستید تا دعوتنامه رو براتون بفرستم... e-mail: dr.abidel@gmail.com پ.ن : دوستان خوبم؛ببخشید ناراحتتون کردم.ایشالا در خدمتتون هستم...تا همیشه |
||
|
|
|
|
|
یکی از حال به هم زن ترین کلاسایی که داشتم، فیزیک پزشکی بود یه 10 نفری میشدیم...تازه همه بچه های کلاس خودمون نبودن...3 تاشون ترمک بودن...من و سینا که کلافه شده بودیم ای جان!!!! یه بار با طناب پوسیده بچه ها رفتم تو چاه...طنابشون پاره شد با مخ خوردم کف چاه نوبت امتحان میان ترم که رسید غیر از دو نفر، بقیه نخونده رفتیم سر جلسه و شانسی زدیم... هی روزگار...تو شانسی زدن هم شانس ندارم...شدم 0.36 شب امتحان فهمیدیم که بر خلاف اساتید قبلی، این یکی از کل کتاب امتحان میگیره منم که دپرس شده بودم اسیدی به خاطر مسائلی شبم هر چی بچه ها میگفتن بخون، جوابشونو ندادم...گرفتم خسبیدم سر جلسه که رفتم تو ریلکس ترین حالت بودم ای خدا...2 نمره که از میان ترم پرید...3نمره هم که تشریحی پرید...11 گزینه هم که عملا" احتمال شانسی زدن رو صفر کرده بود بر خلاف همه ی امتحانا بی خیال تقلب شده بودم...اصلا" حالم نرمال نبود آخه...برگه ها رو که داد شروع کردم..از مبحث رادیوگرافی و مزخرفات متعلقه بیشترین سوال رو داده بود که من از خوش شانسی فاکتور گرفته بودمش...70 دقیقه وقت داشت... 10 دقیقه که گذشت بلند شدم برگه رو بدم...گفت بشین وقتی خیالش راحت شد با تعجب گفت خیلی راحت بود؟؟؟ منم یه نیشخند تحویلش دادم(یعنی خودتی)...گفتم خیلی وقتی شنیدم دوستام 8 تا 9 اوردن خیلی بهشون حسودیم شد...خوش به حالشون...پاس کردن... فرداش رفتم دفترش...برگمو که دیدم نزدیک بود پس بیفتم...10.25....یوهووووووووو اما حال کردم...خورده بود تو پوز استاد اساسی
|
||
|
|
|
|
|
۱.چه روزای خوبی بود
شنیدم وزنه زدن برات ضرر داره...نمیدونم...شاید پسر قهرمان ایران رو چشم زدن بهش میگم مرد...یاد قهرمانیات تو ذهنم حک شده...تا همیشه..یاد اون لحظه که گریه کردی...انگار مرد هم میتونه گریه کنه...انگار شونه های کوه هم میتونه بلرزه... پرچم ایران روی دوشت به حق برازنده تر از ردای پادشاهان بود... پسر ایران ۲.برادرزاده ی عزیزتر ساعت ۳ بعدازظهر.....دررررررررینگ...درررررینگ....بله...سلام....تویی ارسلان....آره(طبق معمول با بله میونه ی خوبی نداره)...چرا یواش حرف میزنی؟؟؟...آخه بابا خوابه....مامان کو؟؟؟....رفته کلاس...بزار ببینم، کی برات شماره گرفته حالا درسته که زمان ما تکنولوژی اینقد پیشرفت نکرده بود، اما خودمونیم اینقدم هوش نداشتیم دیگه ۳.یه سوال از وزیر مخابرات: آقا اجازه این ارزون کردن پیامک وطنی وگرون کردن نوع اجنبی، چقدر تا حالا به فرهنگمون کمک کرده؟؟ ۴.یه سوال دیگه از وزیر: اجازه آقا این تغییر نرخ پیامک، چقدر تا حالا به جیب مخابرات کمک کرده؟؟؟ ۵. کی جواب درد بی درمون من پیدا میشه؟؟؟ از تموم دار دنیا تو فقط مونده بودی...
|
||
|
|
|
|
|
سلام
۱.آقا مگه کسی مجبورتون کرده برا قطع برق برنامه بدید ۲.در یک عملیات محیرالعقول زدیم Contact ها رو پاکیدیم ۳. لحظه ای با من باش، تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم***از تو شعر و قصه و ترانه ای سازکنم شعری هم صدای بارون، رنگ سبز جنگل وآبی دریا***قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه، میشه از تو پر گرفت تا اوج ابرا***کوچه پس کوچه ی شهرُ، با خیالت پرسه زد تا مرز فردا
۴.مزاحمت یاهو مسنجری ندیده بودیم که رویت کردیم... فعلا" تا بعد
|
||
|
|
|
|
|
وقتی باهاشونی احساس خوبی داری...فکر اینکه دست کم 40 هزار نفر اونجا برای یه هدف مشترک جمع شدن...شور عجیبی تو جمعیت موج میزنه... تو فروردین بود...بازی برگشت استقلال پرسپولیس...خوب یادمه...ساعت ۵.۳۰ از خواب بیدار شدیم... جالبه من که صبح ها ساعت ۱۰با جون کندن بیدار میشدم اون روز با یه اشاره ساعت مثل فنر پریدم... کلا" ده نفری میشدیم...۳ تا پسر خاله و بقیه دوستامون...ساعت ۷.۳۰ دم ورزشگاه بودیم... اون موقع پشت درحدودا" ۵ هزار نفری میشدیم...من از ۹ نفر دیگه جدا شدم آخه فقط من استقلالی بودم کم کم ورزشگاه پر میشد...بازی حدودا" ۴ بعدازظهر شروع میشد...یعنی تا زمان شروع بازی ۸ ساعت بود که تو ورزشگاه بودیم...اما اصلا" خسته نشدم...شعار...ترکوندن بادکنک قرمز...پرواز کبوتر آبی...موج مکزیکی... اونجا همه انگار یه جورایی آشنان...به هم غذا تعارف میکنن...تعریف میکنن...میگن و میخندن بازی که شروع میشه اما همه تشویق میکنن...روان خواه گل اول بازی رو برای استقلال میزنه و ما غرق در شادی...سر از پا نمیشناسیم...پرسپولیسیا ساکت و مبهوت...
تا اینکه خلیلی گل پرسپولیس رو زد و کل جریان برعکس شد آخرشم خسته و کوفته با صورتی سوخته رسیدیم خونه خاله...اما ناراضی نبودیم هیچ کدوم... خودم یه سری فیلم گرفتم از قبل بازی که براتون میزارم...اولیش صحنه رقص یکی از هوادارای استقلاله که حتما" ببینید... با دو کیفیت اما کیفیت بالاتره رو توصیه میکنم بگیرید...حجمش فقط 425 کیلو بایته... یکی دیگه صحنه تشویقه با حجم 250 کیلو بایت... من که دوباره بازی بعدی رو میرم...حتما" رقص هوادار استقلال_کیفیت خوب_425 کیلوبایت پ.ن: بازی رفت استقلال-پرسپولیس رو تو خوابگاه دیدم...یه 40 نفری میشدیم...ما استقلالیا تو اقلیت بودیم...اول استقلال گل زد و ما تا میتونستیم کری خوندیم...من و یکی دیگه از دوستام کنار هم نشسته بودیم...اما آخرای بازی پرسپولیس مساوی کرد ودیدیم که به ناگاه یه لشکر پرسپولیسی پریدن هوا و رو سر وکله ما اومدن پایین...چشم راست بنده نیز با استخوان پاریتال کله دوستم برخوردی بس وحشتناک کرد که تا یک ماه آثارش مشهود بود...اسماعیل شاهده... بای |
||
|
|
|
|
|
یه روز سر کلاس فیزیو نشسته بودم، دیدم مبحثش خیلی خسته کنندس...بنابراین پیشنهاد جنگولک بازی با استقبال بچه ها همراه شد آخر سر من دولا شدم تا از کارای بچه ها عکس بگیرم که نتیجه ش شد این: ۱ـ امین و علی اصغر...من در حالی که دولا شدم دارم ازشون عکس می گیرم...استاد حجتی مشغول تدریس هستن. ۲ـ علی و امین سریعا" تغییر موضع دادن، نگو استاد وایساده و زل زده به ما...من بی خبر همچنان در حالت دولا به سر میبرم و مشغول ثبت لحظات هستم. نتیجه اینکه ضایع شدم اساسی...البته جنبه مثبتش این بود که موجبات سرور و شادی بچه ها فراهم شد...استاد که باهامون رفیق بود چیزی نگفت؛ ولی بیچاره خبر نداشت که جنبه اش رو ندارم چون اون آخرین جلسه ای بود که رفتم سر کلاسش...معمولا" اون ساعت یا خواب بودم یا گیم نت...
|
||
|
|
|
|
|
آقا چه پاتکی زده حزب الله به اسرائیل...انقدر حال کردم که وادارم کرد یه پست بدم...حتما" تا آخر بخونین... جنگ 33 روزه حزب الله لبنان و اسرائیل رو که خاطرتون هست...سر چی شروع شد؟؟؟اینکه 2تا سرباز اسرائیلی توسط حزب الله اسیر شدن...خوب...اسرائیل در آغاز گفته بود که این جنگ تا آزادی 2 سرباز ادامه داره...اما در طی 33 روز نتونست به اهدافش برسه...تا جایی که خیلیا از اون به عنوان پیروزی حزب الله یاد کردن... خوب...حالا چی شده؟؟؟اسرائیل طی 2 ماه اخیر تعدادی از اسرای لبنانی رو آزاد کرد و امروز هم قدیمیترین اسیر حزب الله و چند نفر دیگه رو آزاد کرد...اما این آزادی، یه طرفه نبوده بلکه یه معاوضه دوطرفه بوده که طی اون باید این افراد با 2سرباز اسرائیلی معاوضه میشدن...اما سر قرار که رفتن،هنگام آزادی سمیر قنطار(تصویر) و دیگر اسرا،حزب الله جسد دو سرباز اسرائیلی رو تحویل داده... نگو این دو سرباز در همون ابتدا کشته شده بودن و این هنر دستگاه اطلاعاتی حزب الله بوده که این مسئله رو طوری پنهان کردن که تالحظه تبادل،اسرائیلیا فکر می کردن دارن این 5 نفر به اضافه 200 جسد لبنانی رو با دو سرباز زنده معاوضه می کنن...جالبه که بعد از تحویل گرفتن اجساد، مسئولان اسرائیل هنوز تو شوک هستن که چه جوری موساد نتونسته بفهمه که این سربازا کشته شدن لازم به توضیحه که سمیر قنطار، قدیمیترین اسیر حزب الله که 33 سال تو زندان بوده و به نماد مقاومت در لبنان تبدیل شده... بای |
||